خلیج عرب یا فارس
سلامی دوباره خدمت تمامی دوستان
پس از مدتها برگشتم
چند روز پیش با یکی از دوستانی که عشق بالاترین است و دائم در بالاترین میچرخد بحثی داشتیم برسر اینکه چرا ترکهای ایران حساسیتی در مورد تعویض نام خلیج فارس به خلیج عربی ندارند و حتی در برخی موارد از ان حمایت نیز میکنند؟
به نظر شما دوستان چه باید گقت؟ ایا باید گقت که ایا زمانی که نام شهرهای عربی را در جنوب ایران به فارسی تغییر دادند دوستان عدالت خواه ما کجا بودند که صدایشان در بیاید چرا عبادان شد ابادان و احواز شد اهواز . نام شهرهای ترک نشین چی؟ چرا اوجان شد بستان اباد ساوجبلاغ شد مهاباد سلدوز شد نقده گوشاچای شد میاندواب و دهها نمونه دیگر
گذشته از ان اقا جان ما مردمی هستیم ازاده و از ازادگی دفاع میکنیم مگر غیر این استکه هفتاد درصد ساکنان اطراف خلیج عرب هستند ؟ خوب به نظر هر انسان ازاده ای افراد حق دارند نام محلی را که در ان سکونت میکنند خودشان انتخاب کنند و اعراب هم حق دارند نام خلیج را عربی بگذارند زیرا در حقیقت این انها هستند که در انجا زندگی میکنند و میتوانند هر اسمی که دلشان خواست بگذارند حالا فارسهای ایران میتوانند برای دلخوشی خود به ان بگویند خلیج فارس . حتی ما به قدری ازاد هستیم که اعلام میکنیم فارسهای ایران میتوانند به اقیانوس هند هم بگویند اقیانوس فارس! فقط اگر میتوانند حرف خودشان را به کرسی بنشانند و این کار به شرطی شدنی است که بتوانند ثابت کنند . هر زمانی که فارسها توانستند در هفتاد درصد اطراف اقیانوس هند ساکن شوند اسمش را به نام خودشان بزنند.
راستی علی رغم اینکه فقط ده درصد ساحل خزر مازندرانی هستند به چه حقی حکومت ایران نام خزر را گذاشته است دریای مازندران . ایا این پررویی نیست / پس این به ان در
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۳ ب.ظ توسط عباس
شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸
من بو یورددا یابانچییام
اونودولمایان تانرینین ادی و یادینان
بو یورددا هامیمیز یابانچیبیخ تانیری بیزه وئریب و بیزدن اونون دوز ساخلاماغین ایستیر .
نئیله ملی کی بیز قالمیشیخ بوردا قارانلیخدا و بیلمیریخ کی نینیخ یاردیم ادین
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٤ ب.ظ توسط عباس
پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۸
بازگشت دوباره
یارادان ادیله
طی سفری که بعد از حدود سه سال به سرزمین اجدادیم داشتم واقعا دلم نمیخواست که برگردم به تبریز دلاور سفر کردم و با مردمانش که اخلاقی مردانه داشتند بسیار حال کردم واقعا مردمانی با اخلاقهای مردانه . مثلا اگر در تبریز بچه بغلت باشه و بخواهی از عرض خیابان رد شوی مطمئن باش که تمامی ماشینها خواهند ایستاد تا تو رد شوی و یا در شهر تبریز مردم به قدری با غیرت هستند که هرگز در کوی و خیابان شاهد مزاحمت به خانمها و دختران نخواهی بود مگر اینکه دو نفر قصد ازدواج داشته باشند که موضوع حل شده است. به ارومیه هم رفتم شهر مردمان مهربان و مهمان دوست که انجا هم خوش گذشت به سلدوز خودم هم رفتم که با یاداوری خاطرات گذشته بهمراه بود .
یک موضوع من را در مورد فعالین اذربایجانی ازار میدهد و ان این استکه چرا در میان فعالین اینهمه اختلاف وجود دارد و چرا اینهمه برای همدیگر شاخ و شانه میکشند و چرا همدیگر را قبول ندارند
ارزوم بودور هامی وئره ال اله مالی مالا جانی جانا قاتا تورک
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ توسط عباس
دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٧
رنگ پرچم ایران
آرامش کوتاه شهر ستارخان پایان یافته بود و دشمن بار دیگر پای بمیدان گذاشته بود؛ اینبار امید داشت که در آنسرمای طاقت فرسا پیروان سردارملی را به زانو درآورد. ضربه ای در پی ضربه دیگر بر نیروی آزادی وارد می آورد دور میشد. درست پیدا نبود که هدف اصلی در کدام نقطه است. در نیمه شب یا نیمروز، در سحرگاه یا شامگاه به سنگری میتاخت و می کشت و می گریخت. اما هیچ گاه یارای آنرا نداشت که به درون شهر نفوذ یابد. خون سرخ مجاهدان با برف سفید عجین میشد. برف خونها را میخورد و در خود فرو میبرد. گوئی دشمنان تشنه به خون مشروطه دهان باز خود را زیر توده های برف گرفته بودند.
در داخل شهر سرما هر روز چند تن از تهیدستان را می کشت. حتی مردم توانگر هم نمی توانستند به آسانی با سرما مبارزه کنند زیرا چوب و زغال و نفت در تبریز نایاب بود. هر اندازه وضع شهر ستارخان رو به تلخی میرفت ایمان سردار استوارتر میشد. دمی آرام نمی نشست. یا پشت سنگر بود و یا پشتیبان مردم. او از سرما بیمی نداشت. اما درد تنها سرما نبود. قحطی بود. دشمن، تبریز را محاصره کرده بود، جلو ورود گندم و خواربار را گرفته بود.
سپاهیانی را که محمدعلی میرزا از تهران و دیگر شهرها به سوی تبریز فرستاده بود از هر سو به کنار شهر رسیده بودند. راهها و جاده های را سد کرده بودند. جلو کاروانها را گرفته بودند و نمی گذاشتند آذوقه به تبریز برسد. از هیچ راهی غلات و حبوبات به شهر نمیرسید. محاصره تبریز هول آور ترین ضربه دشمن بود. شبح گرسنگی تبریزیان را میترساند. نان روز به روز کمیابتر میشد. برنج رو به نایابی میرفت و حتی نخود و بادام و گردو هم کمتر در دکانها پیدا میشد.
اگر دوراندیشی سردارملی نبود، در همان نخستین روزها هیولای قحطی مردم تبریز را از پای در آورده بود. اما هنوز انبارهای گندم تهی نشده بود. بدستور سردار توزیع گندم به نانواها سهمیه بندی شد. به تصمیم انجمن ایالتی آرد زیاد به نانواها داده میشد به زودی انبارها خالی میگردد.
در دکانهای نانوایی از صبح تا شام هنگامه شگفتی بپا بود. برای بدست آوردن قرصی نان، ساعتها انتظار میکشیدند. پیش از هر سپیده دم و قبل از انکه پخت آغاز شود گروهی پشت دکان نانوائی ایستاده بودند. در کوچه ها هر که نانی همراه داشت آنرا در زیر جامه یا لای دستمالی پنهان می کرد و با شتاب بسوی خانه اش میرفت.برای پاره ای از مردم نان جای مشروطه را گرفته بود . آنان بیش از آنچه در آرزوی مشروطه شدن ایران باشند آرزوی فراوانی نان را داشتند. بهای خوراکیهای نایاب هر روز از روز گذشته بالاتر میرفت. ترس از مرگ مردم گرسنه را گرسنه تر میکرد. گرسنگی نیز چون سرما روزی چند تن از بینوایان تبریز را میکشت.
پیوند شهر ستارخان با شهرها و ده های دیگر به کلی بریده شده بود. دشمن با تفنگداران خود در پیرامون شهر دژی استوار ساخته بود. شکستن محاصره کاری اسان نبود. اگر چه دیو جنگ از داخل شهر دور شده بود، در عوض پیک مرگ به یاری سرما و گرسنگی در کوچه ها و خیابانها شماره مردگان را روزافزون میکرد.همه نگران بودند. روزی که انبارهای گندم شهر خالی میشد بر سر تبریز چه می آمد؟ زندگی کاری بس توانفرسا شده بود.شادی پیروزیها از دلها محو شده بود.
در اینروزهای سیاه، سردارملی میکوشید مردم را به آینده امیدوار نگهدارد. به آنان میگفت : « شهر تا یکسال درگر هم ذخیره گندم دارد» اما این حقیقت نداشت. میخواست با این گفته امید بخش روحیه های باخته را نیرو ببخشد. در توزیع آرد و فروش نان خود نظارت میکرد و گاه به نانوائیها سر میکشید. یکبار دانست که یک نانوا هر روز قسمتی از سهمیه ای را که میگیرد پنهان میکند نیز نان را با بهائی بیشتر از نرخی که بلدیه تعیین کرده بود به مردم میفروشد. آتش خشم سردار زبانه کشید و دستور داد تا نانوای خلافکار را پس از اثبات گناهش تیرباران کنند. در را ه برقراری «مساوات» و «عدالت» گذشت نداشت.
در تهران دشمنان سوگند خورده مشروطه به پیروزی دولتیان و «قلع و قمع آشوبگران» تبریز امید زیاد داشتند.سران استبداد، از اینکه هیچ راهی بروی تبریز باز نبود بسیار خرسند بودند. آنها میدانستند که همه لشگریان دولت پیرامون شهر حلقه زده اند و دیگر نیروئی میان راه نیست. خبر نخستین و دومین جنگ صمدخحان شجاع الدوله به تهران رسید و دشمنان ملت را سرمست کرد. بدین خبر شاخ و برگها دادند و آنرا همه جا پخش کردند. بدخواهان اوهام پرست مشروطه، هر چند روز یکبار در باغشاه دو مجسمه از موم درست میکردند. اواردی بر انان میخواندند. نام یکی را ستارخان و نام دیگری را باقرخان میگذاشتند آنگاه سر آنها را از تن جدا میکردند و میگفتند در هماندم نیز سرکردگان دولتی در تبریز سرگرم جداکردن سرهای ستارخان و باقرخان هستند. بعد مجسمه های مومی را به دو نیمه میکردند و به دروازه های ساختگی می آویختند و می انگاشتند که همان هنگام دو رهبر دلاور را شقه میکنند و به دروازه های تبریز می آویزند. چند ساعتی که میگذشت نامه ها و تلگرافهائی از خود میساختند و در تهران شایع می کردند که ستارخان و باقرخان کشته شده اند. هفته ای چند بار خبر کشته شدن سردار و سالار در پایتخت دهان به دهان میگشت.
نیروی دشمن خود را برای حمله بزرگی به تبریز آماده کرد. در پانزدهم بهمن 1287 گروهی از تفنگداران عین الدوله و رحیم خان همراه چند توپ به سردرود رفتند تا به همدستی سپاه صمدخان در فردای آنروز به شهر هجوم برند و انقلاب تبریز را ریشه کن کنند.
پرده سیاه شب به آرامی از فراز شهر ستارخان دور میشد و سایه اش را به دنبال خود می کشید. برف نمی بارید اما خورشید هم نمیتابید. تبریز، در زیر چادر عظیم خاکستر رنگی از ابر پنهان بود. نوری به رنگ شیر زمین را روشن میکرد. نور همه جا یکسان بود. پیدا نبود که خورشید از کجا میدرخشید.
مجاهدان محله خطیب گوش به زنگ بودند. خطیب از آبادیهای نزدیک تبریز، در سوی باختر و بر سر راه سردرود است. از روزی که سپاه صمدخان در سرودرود اردو زده بود به فرمان سردار در خطیب سنگرها استواری پدید امده بود. کار مجاهدان این سنگر سنگین بود. میبایست همیشه آماده و هشیار باشند و هرگز سنگرها را خالی نگذارند. آنیروز نیز مجاهدان خطیب سحرگاهان بیدار شدند و در پناه سنگرها گرد هم آمدند ، سیردهمین روز ماه محرم بود- 16 بهمن 1287 برابر با 13 محرم 1327- مجاهدان در زیر کتهایشان پیراهن سیاه بر تن داشتند. از چوب و هیزم آتش برافرخته بودند. شعله های دود آلود از لابلای چوبها بلند میشد و بروی دشتهایی که بالای آنها سقفی درست کرده بودند پرده سیاه و لطیفی از دود میکشید.
مجاهدان به خوردن ناشتائی پرداختند. دستمالها را میگشودند و نانهای خشک و بیات و جوین را بدست میگرفتند. گاه مشتی برف از روی زمین برمیداشتند و «قاتق» نان میکردند.لقمه های برف بیمزه بود. آنها گرسنه بودند دو مشتشان را از برف پر میکردند، بر آن گاز میزدند و خنده کنان میگفتند:« این پلو نعمت آسمانی است. باید بخوریم و قوت بگیریم.»
هنوز ناشتایی به پایان نرسیده بود که آوای شیپور و دهل و طبل و کرنا به گوش پاسداران آزادی رسید. مجاهدان اندکی درنگ کردند. نگاه به نگاه هم دوختند. آنگاه به تندی از جای برخاستند، تفنگها را بدست گرفتند و در پشت سنگرها بحال آماده باش زانو زدند.سپاه صمدخان به جنگ آنان می آمد.
جنگ در گرفت. سربازان صمدخان پا بگریز گذاشتند و مجاهدان آنانرا دنبال کردند. بیش از نیم ساعت نگذشت که ناگاه صدها مجاهد خود را در بیابانی بیکران دیدند. سربازان بیشمار دشمن انتظار آنانرا میکشیدند. فرار دشمن حیله او بود و دشت و ماهور کمینگاه او. به سردار ملی خبر رسید که: «مجاهدان خطیب به دام افتاه اند». درنگ نکرد. سوار بر اسب بسوی خطیب تاخت تا یاران را یاری دهد. دوربین تسمه بلندی بگردن داشت. گروهی از مجاهدان به همراه او بودند. صدای پای اسبها، روی توده برف خفه میشد و بخار، از بینی آنها فواره میزد.
سربازان دشمن مانند مور و ملخ سراسر بیابان را گرفته بودند و مجاهدان دلیرانه با آنها پیکار میکردند. سردار به کارزار رسید. از اسب پایین جست و تفنگ بدست گرفت. نیروی مجاهدان صد برابر شد. سردار پروای جان نداشت. تا قلب میدان جنگ پیش رفت. مجاهدان بیم داشتند که به جانش گزندی برسد. با مهری عمیق فریاد میزدند:
- سردار! سردار! باران تیر میبارد. کجا میروید؟
- سردار! سردار به ما فرمان بدهید. شما نر.ید.
- سردار شما پدر ملتید، اگر فکر خودتان نیستید بفکر مردم باشید.
اما سردار سری نترس داشت. با بیم نا آشنا بود. در برابر این فریادهای پر مهر و احساسی میگفت: نترسید بچه ها نترسید.
بدستور او چند نارنجک به سوی سربازان صمدخان پرتاب شد. شلیک میکرد و فرمان میداد.
بخار خون از سردی هوا میکاست. گرد باروت صورت جنگجویان را کبود بود. دشمن بسادگی تسلیم نمیشد. سرسخت بود. مجاهدان برهبری سردار دلیرشان مردانه میجنگیدند. برف و خون سردار ملی را به یاد پرچم ایران می انداخت.برف،سفید بود، سفید سفید.همرنگ لباس عروس. همرنگ کافور،همرنگ کف دریا، همرنگ کف دریا، همرنگ گل یاس. و خون رنگ شعله های مشعل انقلاب،رنگ لاله، رنگ خورشید غروب و رنگ گل سرخ را داشت.و در زیر این رنگها در دل خاک سرد و سخت، بذرهایی نهفته بود که وقتی بها می آمد، زمین را میشکافت و همه جا را برنگ سبز در می اورد . سبز زیبا و زنده، رنگین تر از شنهای کرانه دریا، رنگینتر از دیدگان یک دختر سبز چشم، برنگ زمرد و برنگ پر طاووس. این بذرها را دست برزگری در زمین نکاشته بود.
چمن سبز، برف سفید و خون قرمز. پرچم ایران بزیر پا افتاده بود. سرنگون شده بود و رنگ سبز آن در خاک فرو رفته بود. سردار و مجاهدانش میکوشیدند تا پرچم میهن خود را از زمین بردارند و آنرا افراشته نگه دارند.
تا سه ساعت پس از نیمروز جنگ ادامه داشت. از جان گذشتگی امروز سردار شگفت آورتر از همیشه بود. دشمن گریخت . بیش از پنجاه مجاهد در این نبرد قربانی شدند. اما اگر سردار به یاری مجاهدان نمی شتافت شماره قربانیان دو چندان بود.
تا چند روز سردار ملی از بلندیهای شهر هر چند ساعت یکبار به دیدبانی می پرداخت اما خطیب آرام بود.
156
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ توسط عباس
یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٧
برف و سرمای تبریز
اگر تفنگ و فشنگ قدرت میآورد که دشمن ما هم خیلی از خود ما قوی تر بود. وای برمجاهدی که با سلاحش خودش را ببازد و مردم را از یاد ببرد! تو روی مجاهدان را سیاه کردی.
سردار قلعه وان باشی را به عدلیه سپرد تا سزای نافرمانی و کجروی اش را ببیند آنگاه حسین آقا ارومچی را با چند تن از مشروطه خواهان و مجاهدان تبریز همراه مالیاتهای به زور گرفته شده به مراغه فرستاد تا از مردم پوزش بخواهند. سرداری که اسیران جنگی را آزاد میکرد از گناه مرد مجاهد نمیگذشت و این به خاطر ایمان استوارش به مشروطه بود.
دسته های دیگری که سردار ملی به شهرهای آذربایجان فرستاد یکی پس از دیگری به پیروزیهای درخشانی رسیدند. فاتح تبریز اندک اندک فاتح آذربایجان میشد. در پرتو کوششهای او آذربایجان، جر تبریز دارای بیست هزار مجاهد شد. در آبانماه 1278 – یکماه بعد از پیروزی تبریز- شهرهای سلماس و مرند بدست نیروهای سردار افتاد. در ماه بعد نیز شهر خوی که پر خطرترین لانه بدخواهان مشروطه بود از وجود دشمنان پاک گردید. میدان انقلاب رو به گسترش بود . رهبر آزادی میگفت اگر انقلاب به مرکز برسد خیلی زود به شهرهای دیگر سرایت خواهد کرد و از همین روی در اندیشه آن بود که خود به همراه سالار ملی و گروهی از مجاهدان ورزیده راهی تهران شود. اما در اینکار نمیخواست چشم بسته دل به دریا بزند.
لشگریانی که محمد علی میرزا به تبریز فرستاده بود به شهر نزدیک میشدند. تفنگداران بریگاد قزاق زودتر از همه به باسمنج رسیدند و به نیروی عین الدوله پیوستند. سردار و سالار بر آن شدند که پیش از نزدیک شدن سایر سپاهیان دولتی به تبریز و پیش از آنکه نیروی لیاخوف به همدستی سربازان عین الدوله به شهر یورش آورند به لشگرگاه آنان شبیخون بزنند و دشمنان تازه وارد را از باسمنج دور کنند.
در شب شانزدهم آذر 1287 مجاهدان سردار و سالار که اینک یک سپاه واحد را تشکیل میدادند راه باسمنج را در پیش گرفتند و به دشمن نزدیک شدند. اما شتابزدگی چند مجاهد در تیراندازی به نیروی دولتی هشدارداد. در دل شب جنگی خونین در گرفت. مجاهدان کاری از پیش نبردند و به ناچار به شهر بازگشتند.
صمدخان شجاع الدوله، پیر خونخوار و درنده خوی، به مراغه رسید و ازهمانجا بنای وحشیگری گذاشت. آزادی خواهان را دستگیر میکرد. سبیل آنها را میکند، آنان را در حوض یخ بسته می انداخت، ریسمان و زنجیر به پاهایشان میبست، آنها را بروی زمین میکشید و از درختان بلند وارونه آویزان میکرد. مدتی در مراغه ماند و از آنجا با سپاهش که از چهار هزار تن میگذشت روانه شهر ستارخان شد. خبر کوچیدن او به تبریز به گوش دو رهبر انقلاب رسید و آنان بیدرنگ لشگری از مجاهدان را به سوی مراغه فرستادند تا در نیمه راه دشمن را شکست دهند.صبحگاه روز یکم دیماه 1287 دو نیروی آزادی و استبداد در دشتها و کوههای میان راه بهم برخوردند. در این جنگ محاهدان شکست سختی خوردند. تفنگداران صمد خان سر مجاهدان شهید را از تن جدا میکردند و اسیران را نیز به دستور سرکرده خود با شکنجه های حیوانی از پای در می آوردند.
این نبرد دشمن را امیدوار کرد. عین الدوله گروهی از سربازانش را به یاری صمد خان فرستاد. سردار به چاره جویی پرداخت و سپاهی تازه نفس به سردرود فرستاد تا بار دیگر با صمد خان شجاع الدوله بجنگد. روز هفدهم دیماه جنگی در گرفت که ده ساعت پیاپی ادامه یافت. در این نبرد نیز مجاهدان با شکست روبرو شدند. پس از دومین شکست، سردار به این فکر افتاد از فرستادن مجاهدان به بیرون از شهر خودداری کند و سنگرها استوارتر گردید. روز نوزدهم دیماه، سربازان صمدخان که از پیروزی دو روز پیش خود مست غرور شده بودند به شهر نزدیک شدند ورود به تبریز برایشان کاری ساده به نظر میآمد . اما از یاران سردار شکست سختی خوردند. صمد خان فردای آنروز به سربازانش فرمان داد که بار دیگر به شهر یورش برند. این یورش برایش بسیار گران تمام شد. شکست دوم شجاع الدوله او را درنده تر کرد. نیمروز بیست و چهارم دیماه برای سومین بار به شهر ستارخان حمله ور شد. این حمله دیوانه کننده تر از دو حمله پیشین بود، سردار ملی و صمدخان هر دو در میدان جنگ حضور داشتند. یکبار دیگر پرده های شورانگیز نبردهای امیرخیز در نزدیکی محله خطیب تکربر شده بود صمدخان از نیروی سردار شکست خورد و پا پس کشید.
14
تبریز زیر برف سنگین پنهان شده بود. روزها میگذشت و ابر کدر و تیره ای که از افق تا افق آسمان را پوشانده بود از هم شکافته نمیشد. هر چه از ابرهای بهم فشرده برفپاره ها جدا میشد و بر زمین مینشست باز آفتاب چهره نشان نمیداد. در کوچه ها بلندی برف تا سه متر و چهار متر هم میرسید و گذشتن از روی بام اینسوی کوچه به روی بام سوی دیگر کاری آسان بود. برف تبریز را بلعیده بود. هر کس از بلندی شهر را مینگریست چیزی جز سفیدی نمیدید.
سرما کشنده بود؛ پیران شهر میگفتند به عمر خود چنان سرمایی ندیده اند. روزها دیر آغاز میشد و شبها زود فرا میرسید. شب و روز برای کسانی که از چنگال سرما گرخته بودند و به کنج اطاقها پناه برده بودند یکسان شده بود. سوز سرما پوست میکند. گاه که برف نمیبارید، سوز زوزه میکشید و به دنبال طعمه میگشت. غرش باد هولناکتر از زوزه ی سوز بود. همینکه باد وحشیانه میغرید، قلبها پر آشوب میشد. توفان و باد و کولاک، در نیمه شبها مردم را از خواب بیدار میکرد. بر زمین چنگ میزد و به جای گرد و خاک غباری از برف به هوا می پراکند. باد، نعره زنان بر گرده زمین تازیانه میزد و تلاش میکرد که تبریز را از جا بکند. برف بود و سوز و سرما بود وغرش توفان؛ یک به یک یا با هم. گاه باد برف پاره ها به طور مورب بر زمین مینشاند. گوئی سقف آسمان کج میشد .
دیگر در کوچه و خیابانهای تبریز سنگری نبود. هر چه بود در دورا دور شهر بود، جائی که دشت وبیابان به تبریز میپیوست. در چند متری هر سنگر، روی زمین سرد و یخ و در میان توده های برف چادری به پا شده بود. هر یک از مجاهدان به نوبت پشت سنگر کشیک میدادند و دیگران به داخل چادر پناه میبردند. سرما و یخبندان در بیرون از شهر بسیار سخت تر از درون آن بود. در اینجا دیگر سدی در برابر سوز و توفان وجود نداشت. هوا به اندازه ای سرد بود که سنگ را میترکاند. سرما تا مغز استخوان رخنه میکرد. مجاهدان با کلاههای کلفت پشمی که به سر میکشیدند صورت و گوشها و پیشانی خود را می پوشانیدند. انگشتهایشان بی حس و کبود میشد و لوله های تفنگ در دستشان به یک تکه یخ بدل می گردید. برای گریز از سرما درختهای بی برگی را که برف روی شاخه هایشان لنگر انداخته بود میشکستند، چوبها را خرد میکردند و در زیر چادرها و پشت سنگرها میسوزاندند. چوبها نم و خیسیده بود. دود سیاه دیدگانشان را میسوزاند. و آنها دستهای خود را روی آتش دود خیز میگرفتند.
مجاهدی که پشت سنگر کشیک میداد با همه پوشاک ضخیمی که پوشیده بود حس میکرد که جامه ای از یخ بر تن دارد. انگشتان پاهایش تیر میکشید و چشمانش به درد می آمد. هر آن بیم داشت که از سرما بخشکد. لابلای تخته سنگهای سنگرها با یخ پر شده بود. مجاهدان صبح به صبح برفهای جلو سنگر خود را پاک میکردند و گاه چون از پشت سنگر آنسوی را مینگریستند سراسر دشتها را پوشیده از برف میدیدند. انگار از زمین خرمن برف روئیده بود. تا چشم کار میکرد برف بود.١۴٩
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۳ ب.ظ توسط عباس
سهشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
دوران گذر
13
شهر ستار خان پس از چهار ماه غوطه در خون و آشوب اکنون به آرامش رسیده بود.آزادیخواهان اکنون به جای جنگ در راه آبادانی شهر تلاش میکردند. ادارات دولتی تحت نظر انجمن ایالتی به کارشان با دقت تمام ادامه میدادند نظم و آرامش بر تمامی شهر حاکم بود. چند باب دبستان نو ساخته شد و تلگرافخانه که شیرازه اش از هم پاشیده شده بود دوباره دایر گردید و در آغاز پیامهای تبریک را که از ترکیه و قفقاز و فرانسه و سایر جاها به تبریزرسیده بود بدست سران آزادی سپرد.
امنیت و نظم بینظیری بر شهر حاکم بود و مردم مانند خانواده ای واحد در شهر زندگی مکردند.
در روزهایی که تبریزیان پیروزی مشروطه را پایان یافته میدانستند و با دلهایی آکنده از شادی و امید برای آبادی و آرامش شهر شبانه روز میکوشیدند، سردار ملی در اندییشه فردای تبریز بود.رهبر دور اندیش آزادی به دور از احساسات به فکر روزهای آینده بود.به دستور او خوارو بار و مایحتاج اولیه مردم در انبارها انباشته گردید. همچنین مقادیر زیادی تفنگ و مهمات از قفقاز تهیه نمود . به نوجوانان و جوانان نا آزموده فنون رزم و تیر اندازی اموزش داده میشد.
در طی اینروزها محمد علی میرزا هنوز در باغشاه بود و با نا آسودگی جانکاهی روزگار میگذراند.سوگند خورده بود که اگر تبریز به دستش بیافتد زده یا کشته «ستار» و «باقر» را در میدان شهر آتش بزند. از آنجا که مردم شهرهای دیگر از قیام تبریز باخبر شده بودند و از پرداخت مالیات سرباز میزدند خزانه تهی شده بود و پولها همه در راه لشگرکشی به تبریز صرف شده بود. محمد علی میرزا نیاز فراوانی به پول داشت، برای پرداخت به مزدوران و انعامهای گرانبها به سرکردگان وبرای خرید مهمات. دست نیاز به سوی انگلیس و روسیه دراز کرده بود اما آنها نیز اعلام کرده بودند که بدون وثیقه وامی پرداخت نخواهد شد و از سوی دیگر انجمن ایالتی آذربایجان به پارلمانهای اروپا تلگراف کرده بود که ایران به فرمان قانون کشوری مشروطه است و برای دریافت وام نیاز به تایید مجلس میباشد و اگر وامی خودسرانه پرداخت گردد ملت ایران استرداد آنرا تضمین نخواهد کرد.
در میان تمام رنجهایی که محمدعلی میرزا میکشید نامه انجمن ایالتی آذربایجان چون پتک پولادینی بر سرش فرود آمد. او پس از به توپ بستن مجلس قول داده بود که تا سه ماه دیگر مجلس را باز گشایی میکند و چون روز موعود ـدوم مهر 1278ـ فرارسیده بود ریاکارانه به ملت گفته بود که دو ماه دیگر دست نگه دارند تا پس از قلع و قمع نمودن اشرار تبریز مجلس را افتتاح کند که اینبار تلگراف انجمن ایالتی که میگفت«... اشرار تبریز قلع و قمع شدند. مفسدین و غارتگران هر کدام به گوشه ای گریختند، وقت آن رسیده که به قول خود وفا کنید و قانون انتخابات را که تعلیق به نظم آذربایجان میکردید اجرا نمایید!»چه ضربه سختی!
دشمن خونخوار همچنان زخم خورده و تشنه بود به فرمان او بیش از ده دسته لشگر مجهز از ولایات مختلف به سوی تبریز راه افتادند. فوجی از دماوند به فرماندهی انتخاب الدوله ، فوجی از فراهان به فرماندهی ناصرالدوله فوجی از همدان به سرکردگی معضدالدوله، فوجی از قزوین به فرماندهی غیاث نظام، فوجی از قراجه داغ به فرماندهی رحیم خان، فوجی از مراغه به فرماندهی شجاع الدوله و صدها سوار بختیاری و ماکوی به همراه قورخانه و ساز وبرگ فراوان نظامی به مهاد آزادی ایران کوچیدند. عین الدوله نیز با سپاهش در باسمنج اردو زد.دشمن ملت به اینهمه سپاه بسنده نکرد و دست به دامن لیاخوف روسی نیز شد. لیاخوف چهارصد قزاق را برگزید و به سرداری سرهنگ یوشاکف با شش عراده توپ و تفنگهای نو و خمپاره و فشنگ فراوان راهی شهر سردار کرد.
در همانزمان نیز سردار ملی بیکار ننشسته بود و دسته هایی را به شهرهای آذربایجان برای شوراندن مردم میفرستاد به شهرهای مرند و سلماس وخوس و جلفا فرستاد . سردار به مجاهدان میسپرد که با مردم به نیکی رفتار کنند و بدانند که نبرد آنها نبردی مقدس است. اما در یکی از این فعالیتها او با ناکامی روبرو گردید: قلعه وانباشی مجاهد را به همراه صد تن از مجاهدان و آقا میر کریم به مراغه فرستاد تا مردم این شهر را علیه استبداد بشورانند. در روز اعزام سردار به قلعه وانباشی و همراهانش گفت : ما از پیروزی تبریز شادیم. اما وطن ما تنها شهر تبری نیست. باید برای آزاد کردن ایران شورش را ادامه داد. کار تبریز هم هنوز تمام نیست. دشمن باز به این شهر قشون می فرستد. ولی پیش از آنکه دوباره به تبریز حمله شود ما باید مردم شهرهای دیگر را بشورانیم تا دست تنها نباشیم و دشمن نتواند همه نیرویش را به سراغ ما بفرستد. در مراغه نباید هیچ خلافی از شما سر بزند با هیچ کس به درشتی رفتار نکنید و بروی مردان بی سلاح ولو اینکه هواخواه استبداد باشند اسلحه نکشید. همینکه مردم بپا خاستند مجاهدان دیگر به کمک شما می آیند. قلعه وانباشی! وظیفه تو تنها شوراند مراغه نیست. از کمسیون اعانه مبلغی پول به تو داده میشود تا از کشاورزان این شهر گندم و حبوبات بخری و به تبریز بفرستی. مبادا به بک کشاورز زور بگوئی و پولش را کم بدهی.
در مراغه، مشروطه خواهان به گرمی فرستاده سردار را پذیرفتند، اما قلعه وانباشی ظرفیت نداشت به زودی خود را گم کرد و گفته های سردار را به فراموشی سپرد. از توانگران به زور پول میگرفت و با مردم بدرفتاری و درشتخویی میکرد. خبر به سردار رسید و سردار محمدعلی خان را با چند نفر از مجاهدان ورزیده به مراغه فرستاد تا قلعه وانباشی را به تبریز بیاورند. سردار به خشم آمده بود و فریاد میزد: حیا نمیکنی مرد؟ چه کسی به تو گفت مال مردم را به زور بگیری؟ چه چیزی تو را مغرور کرده بود؟ تفنگ روی دوشت؟ گمان کردی با این تفنگ آقای مردم شده ای و میتوانی زور بگوئی؟ قدرت مجاهد در تفنگ او نیست. در پشتیبانی مردم از اوست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط عباس
دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
دوره میانی پیروزی
گروهی از زنان و مردان که در پی خونخواهی بودند بر آن شدند که به چند خانه از خانه های دوه چیان وسرخابیان دستبرد بزنند. خبر بگوش ستارخان رسید. بیدرنگ چند دسته از مجاهدان را مامور نگهداری جان و مال ساکنان محله های شمال کرد و جارچیانی به کویهای تبریز فرستاد. هر جارچی از چند کوچه میگذشت، یکدست خود را پشت لاله گوش میگذاشت و فریاد میزد: مردم! ستارخان فرموده اند که هر کس مال دیگری را غارت کند، یا بزور داخل خانه ای بشود، یا کسی را تهدید کند سخت مجازات خواهد شد. باغمیشه ایها، ششگلانیها، سرخابیها و دوه چیها همه در امان هستند.
پیروزی درخشان ستارخان و باقرخان دشمن را به زانو در آورد. عین الدوله استعفایش را تلگرافی به محمد علی میرزا فرستاد و از باغ صاحبدیوان به باسمنج و از باسمنج ، به قزلجه میدان گریخت. حاج میرزا کریم امام جمعه نیز به او پناه برد. میر هاشم، با اوباشان دیگر راه تهران در پیش گرفت. شجاع نظام با بازمانده سپاهش به مرند فرار کرد و رحیم خان با سوارانش به قره داغ شتافت. باغ صاحبدیوان مانند عمارت اسلامیه از وجود شوم استبداد خالی شد.
محمد علی میرزا وضع را وخیم دید و از عین الدوله خواست دوباره والیگری آذربایجان را بپذیرد و در قزلجه میدان بماند تا سپاهیان تازه نفسی برایش فرستاده شود. عین الدوله به فرمان او گردن نهاد از قزلجه میدان دورتر نرفت.
ستارخان در اندیشه شوراندن شهرهای دیگر ایران بود. با سران مشروطه از فرستادن مجاهدان و سخنوران به دیگر شهرهای آذربایجان سخن میگفت. عقیده داشت که پیروزی واقعی آزادیخواهان تنها فتح تبریز نیست بلکه آنست که تبریز، ترس را از دلهای ایرانیان زدوده و همه را آماده همراهی با انقلاب مشروطیت کرده است. به انجمن ایالتی پیشنهاد میکرد به محمدعلی میرزا تلگراف کنند که : « تو گفته بودی تا اشرار تبریز از بین نروند مجلس را باز نخواهی کرد. حالا که رحیم خان و شجاع نظام و عین الدوله و اشرار دیگر از تبریز دور شده اند و شهر امن و امان شده پس مجلس را باز کن!.»
12
اینک تبریز در دست ستارخان بود و در این شهر کسی نبود که روزی چند بار نام او را با ستایش به زبان نیاورد. لقب سردار ملی را که مردم به او داده بودند جامه ای برازنده تنش بود. دشتگیر ساده دیروزو سردار ملی محبوب امروز بر قلب هزاران تبریزی فرمان میراند. قیام او با گروهی انگشت شمار از مجاهدانش، و ایستادگی اش در برابر نیروی عظیم محمدعلی میرزا اعجاز او بود و مقام او تا حد پیامبری در نزد همشهریانش والا بود. پیرایه هایی که بر شاهکارهای او میبستند او را به صورت یک قهرمان افسانه ای در آورده بود. رستم زمان شده بود. او را انسانی برتر از دیگر انسانها میشناختند. نام سردار ملی مظهر آزادی و سمبل مشروطیت بود و تمام رشته های امید و آرزوی مردم تبریز به وجود او بسته بود. به او ایمان آورده بودند، ایمانی پاکو بیریا و ساده و بی غل وغش. دلبستگی مردم به مردی که آزادگی، مردانگی،دلاوری، انساندوستی، جانبازی و میهن پرستی اش مانند نداشت برای او پاداش بزرگی بود.
روز بیست و دوم مهر 1278، دو روز پس از فتح تبریز، سردار ملی با چند تن از یارانش به بازدید محله های شهر پرداخت. مردم از روز پیش خبر یافته بودند که سردار چنین قصدی دارد. از بامداد همه به کوی و برزن ریختند. جنب و جوش تازه ای در شهر پدید آمد. بر سردر بسیاری از خانه های پرچم سه رنگ افراشته بودند و به دور دیوار دکانها و خانه ها قالیهای زیبا و خوشرنگ آویخته بودند. مردم هر کوی برای قربانی در پیش پای قهرمان آزادی گاو یا گوسفندی آماده کرده بودند. دسته های موزیک آهنگهای شورانگیز آذربایجانی مینواختند.
تبریز شاد بود. سرشار از شور بود. شهر ستارخان به افتخار سردار خود جشنی گرفته بود. امیرخیز مست غرور بود. گروهی به روی بامها رفته بودند تا سردار ملی را بهتر ببینند چشمها از خوشی زیر پرده ای اشک شوق برق میزد. هر دم راه بر سردار سد می شد. مردم فشرده شده بودند. فریادها از ته دل بر می آمد:
- زنده باد ستارخان سردار ملی.
- جاوید باد سردار اعظم، پدر ملت ایران.
- درود به پرچمدار بزرگ انقلاب مشروطه.
هیجان مردم تیریز آنچنان بود که از خود بیخود شده بودند. دیگر حال عادی نداشتند و شگفت نبود اگر کاری ناباور کردنی میکردند. یکبار در کوی او، به هنگام قرباین کردن، جوانی پیش آمد و بر خاک دراز کشید و با هیجان گفت : مرا قربانی سردار کنید.
و این صحنه چندین بار تکرار شد. برای مردم، قربانی شدن در راه ستارخان با قربانی شدن در راه مشروطیت فرقی نداشت.
تماشاگران بر پنجه پا می ایستادند، گردن میکشیدند و به سوی سردار دست دراز میکردند. اگر دست کسی به جامه سردار میخورد افتخاری بزرگ حس میکرد. سردار در برابر اینهمه سپاس میگفت: من نوکر شما هستم. من سگ ملتم. یک سگ با وفا و حق شناس.
پاره ای به آرامی اشک میریختند. اما خود نمیدانستند چرا میگریند. سوزشی در بین خود حس میکردند. موی بر تنشان راست میشد و اشک در دیدگان آنها موج میزد و به پایین میغلتید. یک زن کهنسال که پسر جوانش را در جنگهای تبریز از دست داده بود چون چشمش به سردار افتاد گریه سر داد، دیوانه وار گریه میکرد. گوئی بار دیگر فرزندش را در برابر خود میدید. سردار پیش او رفت ودلداریش داد و گفت: مرا به جای جوان شهیدت به پسری قبول کن.
مردم تبریز پای میکوفتند و سرودهای سرور انگیز میخواندند. دست میزدند و هورا میکشیدند و در دریای وجد غوطه میخوردند. شهر ستارخان یکی از پرشکوه ترین روزهای خود را میگذراند. غم آنها که در راه آزادی عزیزان خود را از دست داده بودند از بین رفته بود. از دست رفته ها را یافته بودند. همه از دیدن سردار آنچنان شاد میشدند که میخواشتند پر بگیرند. سردار، هر کجا که میدید پی در پی نام او را بدنبال هر زنده باد و پاینده باد بر زبان میآورند و از اینسو و آنسو سلامها و آفرینها نثارش میکنند میگفت:مردم من کوچکترین مجاهدم. باقرخان و کربلائی حسن و مجاهدان دیگر تبریز را نجات دادند. به آنها سپاس بگذارید.
و مردم با شنیدن این سخنان فریاد بر می آوردند:
- درود به باقر خان سالار ملی
- بزرگ باد نام حسین خان شهید راه وطن
زنی که فرزند خردسالی در آغوش داشت، لبخند زنان سردار ملی را نشان او داد و گفت: نگاه کن، او را خدا برای ما فرستاده. حق نگهدار او و او نگهدار وطن است.
در کوچه ها مردم اسفند و کندر در منقل و آتش میریختند. فریادها دمبدم پرشورتر میشد.
سردار بزرگی که از میان مردم برخاسته بود خود را از آن مردم میدانست. به خود نمیبالید. مغرور نشده بود. می ایستاد. از اسب پیاده میشد. با مردم دوستانه سخن میگفت. کودکان مجاهدان شهید را به آغوش می گرفت.آنها را میبوسید و نوازش میکرد.
تبریز، ساعتها غرق در سرور و شادی بود. سردار ملی به همه محله ها سرکشی کرد. به دوه چی هم رفت و به مجاهدان قراول سفارش کرد که از جان و مال دوه چیان به خوبی نگهداری کنند. از آن پس هر بار به جایی میرفت، مردم بر سر راهش می ایستادند و شادمان برای او ابراز احساسات میکردند.
تبریزیان از خود میپرسیدند:چطور انسانی که در دهها جنگ خونین شرکت کرده و در همه جا پیشگام بوده جان سالم بدر برده است؟ آیا ساختمان بدن او با ساختمان بدن انسانهای دیگر یکی است؟
و چون پاسخی نمی یافتند، سردار را مردی بزرگتر و نیرومندتر از آنچه بود میدانستند. مردم دلساده و عامی در این پندار که او فرستاده خداست شک نمیکردند و به همین خاطر او را تا حد پرستش دوست داشتند. بین این دسته از مردم چنین شهرت یافته بود که هر بار سردار ملی به جنگ دشمن میرود شمشیر حضرت عباس بالای سنگر او هویدا میشود و دشمنان با دیدن شمشیر میگریزند. نیز عوام میگفتند که خداوند جامه ای به تن سردار پوشانده که تیر بدان کارگر نیست و او در پایان هر جنگ این جامه را تکان میدهد و تیرهایی را که به سوی او شلیک شده به زمین میریزد. گاه از مجاهدی که همسنگر سردار بود می پرسیدند: تو رختی را که خدا به سردار پوشانده دیده ای؟ تو شمشیر حضرت عباس را بالای سنگر ستارخان دیده ای؟
این چنین پرسشهایی مجاهدانی را که شاهد دلاوریهای قهرمان آزادی بودند بشک می انداخت و آنانرا نیز وامیداشت که همچون کسان عامی بپندارند ستارخان یک انسان عادی نیست و در وجود او رمزی نهفته است. همان گونه که قهرمان آزادی در روزهای سخت می گفت: « حق با ما است حق نگهدار ما است.» مردم هم میگفتند:«ستارخان با ما است. او نگهدار ما است». در مسجدها، هنگام دعا و نیایش آرزو میکردند که سردار ملی عمری دراز داشته باشد و هرگز از تبریز دور نشود. به او ایمان داشتند و به او سوگند میخوردند. عکس سردار را با بهایگزاف میخریدند، بر روی سینه و چشم می گذاشتند و زینت خانه خود میکردند.
در اینروزهای آرام، «انجمن ایالتی آذربایجان» لقبهای «سردار ملی» و « سالار ملی» را رسما پذیرفت . در مراسمی پر شکوه این القاب را به دو قهرمان بزرگ انقلاب هدیه کرد.
سردار که تا کنون او را جنگاوری ارزنده میشناختند، از این پس با حکومت بر تبریز نشان داد که فرمانروائی ورزیده نیز هست. اداره شهر عملا بدست او بود اما چون انجمن ایالتی را به عنوان مجلس شورا می شناخت آنچه را انجمن تصمیم میگرفت میپذیرفت. هیچگاه برای به کرسی نشاندن حرف خود پا نمیفشرد. اداره تبریز جنگ دیده و از اینجا و آنجا بریده کاری آسان نبود اما سردار، از عهده اینکار با همه دشواری بر میآمد. بارها بین سران مشروطه اختلاف پیش آمد و بارها سردار پا در میان گذاشت و کدورتها را از میان برداشت. یکبار، اجلال الملک رئیس اداره نظمیه از سالار ملی سخت رنجید و خواست از پست خود دست بکشد. سالار با کناره گیری او موافق بود ول سردار چنین کاری را صلاح نمیدانست. میترسید که چنین شکافها عمیق شود و به سود دشمنان تمام شود. حق داشت، سالار را راضی کرد که از اجلال الملک دلجویی کند . او پذیرفت و رنجش به آشتی بدل شد. سردار میگفت:«دشمنان ما تنها وقتی میتوانند بر ما پیروز شوند که خود ما دشمنان همدیگر شویم.»
امنیتی را که ستارخان برشهر خود برقرار کرده بود مانند نداشت. از هیچ خطایی ولو از یاران و خویشان نزدیک نمیگذشت. نان و خواربار را سهمیه یندی کرد، نظمی شدید به تبریز بخشید. با اینهمه، روسها که در پناه قزاقان بزار از استبداد جویان جانبداری میکردند فریاد شوم نا امنی را بلند کردند و در پی آن بر آمدند که تبریز را ترک گویند و ره به دیار خود بسپرد.از جمله اینان«ترسکین اسکی» رئیس راه شوسه جلفا بود. بیگمان اگر نیروی ستارخان در جنگ ماکو شکست میخورد او هیچ نمی گفت ولی اکنون که چند هفته از آن جنگ گذشته بود و شهر و پیرامونش آرام شده بود او از شورش و آشوب و عدم امنیت سخن میگفت. سردار خود به دیدن وی رفت و کوشید متقاعدش کند که جان و مال اتباع روس را هیچ خطری تهدید نمیکند. اما ترسکین اسکی نپذیرفت. به دنبال بهانه ای میگشت تا آنرا دستاویزی کند. در جنگها، به ویژه جنگ ماکو، حتی یک مو از سر یک روسی کم نشده بود. سردار میدانست که اگر رئیس راه سوشه و روسیان دیگر به بهانه نبود آرامش و امنیت از تبریز به روسیه بازگردند حرفها و ادعاهای آنان برای مشروطه خواهان گران تمام میشود. چون سخنان او به گوش رئیس اداره شوسه فرو نرفت، اداره را نا آسوده و خشم فرو خورده ترک گفتو به چاره جویی پرداخت. فردای آنروز ازنمایندگان سه شرکت بزرگ اروپائی که درتبریز شعبه داشتند درخواست کرد که امنیت شهر را گواهی کنند. سه کمپانی آلمانی، فرانسوی و اتریشی کتبا آرامش شهر را گواهی کردند و سردار نسخه هایی از این«شهادت نامه» را برای کنسولگری های خارجی در تبریز فرستاد.
نظم و آرامش تبریز در دوره فرمانروائی سردار چنان بود که پس از مدتی کوتاه خود بیگانگان مقیم این شهر زبان به اعتراف گشودند و انگشت حیرت گزیدند.
کنسول انگیس گزارش داد:«در داخل شهر چنان نظمی برقرار است که من تا کنون مانند آنرا ندیده ام. همه ی خارجیان از رفتار ملیون متشکر و سپاسگذارند و به غیر از روسیان هیچکدام به امنیت شهر ایراد نمیگیرند.»
در چند هفته آخر جنگهای چهار ماهه، سردار ملی به پیشنهاد انجمن ایالتی آذربایجان به مجاهدانی که بیش از دیگران جانبازی میکردند مدال میداد. بر روی این مدال مدور برنجین که بنام «مدال ستارخان» خوانده میشد عبارت «زنده باد مشروطه» حک شده بود. مدال دیگری که به مجاهدان داده میشد«مدال باقرخان» نام داشت که به دست سالار ملی به سینه پاسداران آزادی زده میشد. فرمان ایندو مدال یکی بود. در طرف راست فرمان، عکس ستارخان با عبارات و کلمات «زنده باد مشروطه – پاینده باد قانون مساوات، عدالت،حریت،اتحاد – سردار بالاستحقاق ستارخان» ، و در طرف چپ فرمان ، عکس باقرخان با عبارت و واژه های نخست و «سالار بالاستحقاق باقرخان» چاپ شده بود. در بالای فرمان نیز تصویر شیر و خورشید بود.
بسیاری از مجاهدان برای آنکه افتخار آنرا داشته باشند که بدست سردار ملی مدالی به سینه آنها نصب گردد، در جنگها خود را به آتش میزدند. نخستین کسی که مدال ستارخان سینه اش را زینت داد کربلائی حسین خان باغبان بود. این زمان که تبریز آرام شده بود، سردار به عنوان پاداش و ارج شناسی، به سینه گروهی دیگر از مجاهدان که دلاورتر بودند مدال زد.
تنها تبریز نبود که سردار ملی را میشناخت. نام او در سراسر ایران بلند آوازه شده بود و این، با وجود سانسور خفقان آوری که درباره قیام او و ایستادگی های او اعمال میشد سخت شگفت آور بود. آزادی دوستان ایران، دریافته بودند که در تبریز، ستارخان به پا خاسته و پس از چهار ماه نبرد، به یاری یارانش این شهر را از چنگ دیو استبداد بدر آورده است.
دلیریهای او به آنان دل میداد و امواج رستاخیزش، هر چند آرام، برپهنه ایران گسترش می یافت.
در تهران، گفته های گوناگونی درباره ستارخان بر زبانها رانده میشد. یکی میگفت:«هر کس سر ستارخان را برای محمد علی میرزا ببرد ده هزار کرور خلعت و انعام میگیرد.» و دیگری میگفت:« ستارخان با سپاهی به سمت مرکز حرکت کرده و به زودی تهران را هم خواهد گرفت» گفته ها زبان به زبان میگشت و گاه از واقعیت بس دور می افتاد. اما ریشه همه حرفها یکی بود: ستارخان با نیروی اندکش در تبریز با قوای عظیم دولتی جنگید و به پیروزی رسیده.
همین حرف، ترس را از سینه هزاران ایرانی مشروطه خواه می زدود و به آنان نیرو میبخشید. با قیام ستارخان مردم ایران از غار وحشت بیرون می آمدند و خود را برای پیکار تازه ای آماده میکردند: « حال که قصر استوارستم را میهن پرست بیباکی به لرزه در آورده چرا همرزم او نشویم و بنای بیداد را یکباره واژگون نکنیم؟!»
با پیروزی ستارخان بر تبریز شور و جنبش در سراسر ایران آغاز یافت و قیام او به آزادیخواهان الهام داد. بیش از همه مردم شهرهای رشت و اصفهان و تهران به تکاپو افتادند.«کمیته ستار» در رشت هسته مرکزی فعالیتهای مشروطه خواهان این شهر گردید.
و تنها ایران نبود که سردار ملی را می شناخت. نام او در دنیا پیچیده بود. اغلب روزنامه ها و هفته نامه های بزرگ دنیا عکس پرچمدار انقلاب مشروطه ایران را چاپ کرده بودند و خبرها و مقاله ها در باره اش نوشته بودند. قیام و جنگ های ستارخان در تبریز از جمله مهمترین خبرهای جهان شده بود. خبرنگاران خارجی از تبریز شرح جنگها و مبارزات او را همراه عکسهایی از او و مجاهدان دیگر به خارج فرستاده بودند. مردم دور دست ترین کشور ها نیز نام ستارخان را شنیده بودند. از روزنامه «گازیفـ» روسیه تا روزنامه «نیویورک تایمز» امریکا از ستارخان نام برده بودند.
اما در همه روزنامه های بیگانه نام ستارخان با ستایش همراه نبود. «داوید فرایزر» خبرنگار تایمز با نوشته هایش از پشت بر قیام ستار خنجر میزد و بدان رنگ فتنه جوئی میداد. روزنامه های روسی نیز سردار ملی را در شمار اشرار و آشوبگران میدانستند و دولت تزاری را متوجه «خطر ستارخان» میکردند.
یکی از شکوهنمدترین روزهای تبریز، روزی بود که از سوی آزادیخواهان ترکیه، در محله امیرخیز مدالی به سینه سردار زده شد. میرتقی فلج مامور اهدای مدال بود. در اینروز بار دیگر شهر ستارخان یکپارچه شور و سرور شده و درودهای مردم با سرودها و آهنگهای دلنشین دسته های موزیک بهم آمیخت. اهدای این مدال، سپاس ملتی دوست از یک بزرگ مرد ایرانی بود. پشتیبانی جمعیت اتحاد ترقی ترکیه، آزادیدوستان قفقازی، سربازان کمیته داشناکسیون ارامنه و کمیته سوسیال دمکرات ملت روس در مدت نبرد از سردار ملی بزرگترین نشانه نفوذ قهرمان آزادی در خارج از میهن او بود.تبریز به ستارخان لقب سردار ملی داده بود اما دنیا او را لقبهایی چون «لینکن ایران» و «گاریبالدی ایران» میشناخت.
137
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ توسط عباس
سهشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧
رحیم خان
عباس جان دست شما درد نکند خیلی زحمت کشیدی و تاریخ مشروطه را ورق زدی اما نگفتی که عاقبت ستارخان و مشروطه چه شد و ثمره آن برادرکشی چه بود ؟ آیا توطئه نبود ؟ آیا بزرگان آذربایجان را با نام مشروطه از بین نبردند ؟ عباس جان یک سئوال دیگردارم لطفا" تحقیق کنید و جواب آنرا اعلام فرمائید سئوال : رحیم خان که بعداز شکست از یپریم به شوروی پناهنده شد مجددا" چه گونه به ایران برگشت ؟ سئوال : رحیم خان چه طور خودش را به شورای انقلاب مشروطه معرفی کرد ؟ سئوال : رحیم خان که تحت نظر شورای انقلاب مشروطه بود چگونه شدکه در ارک کشتند ؟ این ها ناگفته های مشروطه است رحیم خان بلحاظ فئودال بودن ضد حکومت شوروی بودنه اینکه ازحکومت شوروی حمایت شود. رحیم خان در مقابل رد پیشنهاد تزار که میخواستند به ایران تجاوزکنند درشوروی به زندان افتاد و بعداز مدتی از زندان تزارفرارکرد و شبانه به ایران بازگشت و........ نویسنده: نوه رحیم خان متن بالا را یکی از نوادگان رحیم خان برایم فرستاده است این دومین بار است که از طرف نوادگان خوانین مورد اعتراض قرار میگیرم لازم به ذکر است که بنده یک نفر بیطرف از ایل برچالو میباشم و هیچ گونه تعصب . خاصی نسبت به هیج قره داغی و یا اهری ندارم و در صورتی که دوستان اعتراضی دارند بایستی به تاریخ اعتراض کنند و یا اینکه در صورتیکه عقیده دارند اجدادشان انسانهایی غیر از ان بوده اند که در این بلاگ نوشته شده است با ذکر منابع اعلام نمانید تا بنده به عنوان کم ترین خدمتکار انایوردوم اقدام به نشر آن نمایم ادای احترام مینمایم به ارواح تمامی انانی که در راه وطن جان سپردند و هدفی به جز خدمت نداشتند.¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط عباس
پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧
راه حل
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٦ ب.ظ توسط عباس
شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧
84
ستارخان تبریز را شورانده بود و تبریز به تنهایی پیکار میکرد .ستارخان پیوسته میگفت :اگر تبریز تنها نبود!اگر شهرهای دیگر هم سر بشورش میگذاشتند چه خوب میشد. چقدر کار ما سبک میشد. دیگر مرکز نمیتوانست همه قوایش را بر سر تبریز بریزد.
مردم تبریز در بیم و امید میجنگیدند. گاه زنان با شنیدن غرش خوف انگیز گلوله ها ،کودکان خود را در آغوش میفشردند و زیر لب «یا ابالفضل،یا فاطمه زهرا ،یا حضرت عباس ،یا قمر بنی هاشم» میگفتند.تبریز در دریای خون و آتش غوطه میخورد. میجوشید و میخروشید. از آسمانش آتش میبارید و زمینش خون جوانان میهن پرست را میمکید. هیچ شهری از حال تبریز خبر نداشت. نامه ها و تلگرافها سانسور میشد. مردم شهرهای دیگر ایران گمان میکردند که تبریز هم چون شهر آنها سرد و خاموش و مرده است. ستارخان خود نمیتوانست بشهرهای دیگر برود و دیگران را از وضع خود آگاه سازد . از اینرو به یاران توسل میجست . یکبار ملا اماموردی را که از آزادیخواهان با ایمان بود به اردبیل فرستاد تا این شهر را برانگیزد. اما هنوز پای او به اردبیل نرسیده بود که استبداد جویان بنام اینکه ملا اماموردی یکی از سردسته های بابیان است او را گرفته و برای «عبرت» دیگران در میدان شهر از چوب دار آویزانش کردند.
تبریز میجنگید . تنها میجنگید. و با شور میجنگید.مهر و دلبستگی مشروطه خواهان تبریز و یگانگی و پیوستگی آنان ،درد و اندوه را از وجودشان می زود . آزادی خواهان به شکل یک خانواده بزرگ درآمده بودند. پدر این خانواده ستارخان بود. تبریزیان مشروطه دوست براستی،نه به ظاهر ،در غم و شادی هم شریک بودند.
«انجمن مقدس ایالتی آذربایجان» گاهگاه تشکیل میشد.یکپارچگی در حد کمال بود.ستارخان میگفت :برای مشروطه کردن ایران هر کدام از ما یک وظیفه داریم . نمایندگان انجمن وظیفه دارند از علم و سوادشان استفاده کنند .ثروتمندان کمسیون اعانه را تقویت کنند و ما مجاهدان میجنگیم و همه ما باید تا وقتی مجلس باز نشده آرام ننشینیم .
هیچ آزادیدوستی خود را برتر از دیگری نمیدانست. همه یکی شده بودند.
نبرد در سنگرهای آزادی برای جوانان تبریز افتخاری بزرگ بود. هر روز دسته های تازه تری به نزد ستارخان می رفتند تا همرزم او شوند .ستارخان نا آزمودگان را بیدرنگ به پشت سنگرها نمیفرستاد . چند روزی آنانرا مشق میداد از ایمان و آرمان آزادیخواهان و از بیداد و ستم استبداد جویان با آنها سخن میگفت. مدتی پاسداری سنگرهای کوچک و دور از میدان کارزار را به دستشان میسپرد . چون شبها جنگ سختی درنمیگرفت،چند شب نیز به پشت سنگری پر اهمیت میفرستادشان و بعد در نخستین روزهای جنگیدنشان ، خود با آنان همسنگر میشد.
محمدعلی میرزا برای شنیدن خبر شکست تبریز بیتابی میکرد . پی در پی از چپ و راست بسوی شهر ستارخان لشگر و قورخانه میفرستاد و به سرکردگان دولتی فشار میاورد که «گردنکش گستاخ» را معدوم کنند.محمد ولی خان سپهدار را که از دشمان مشروطه بود بسمت «رئیس کل نظام آذربایجان»برگزید و با چند دسته سرباز روانه تبریز نمود.نیز به اقبال السلطنه ماکو تلگراف کرد که با لشگر انبوهی به تبریز بکوچد و مشروطه خواهان را قلع و قمع کند.اقبال السلطنه با مشروطه خواهان کینه دیرینه داشت .یکبار که آنان در ماکو انجمن برپا کرده بودند و میخواستند در این شهر بنیان مشروطه را بگذارند با گروهی از ایل جلالی بر سر آنان تاخت. فرمانش این بود :«بکشید این مشروطه چیهای بابی را» در یکروز سیزده روستا با خاک یکسان شد.زبان مشروطه خواهان تبریز را قطع کردند . پستان زنان را بریدند .کودکان را زنده زنده در آب انداختند. از دختران کام گرفتند،از پیران و ناتوانان نیز نگذشتند این چنین کسانی رو بسوی تبریز داشتند و تبریز همچنان میجنگید. تنها و پرشور میجنگید و هر روز چندین تن از جوانانش را قربانی راه آزادی میکرد. پاشا بیک مجاهد دلاوری که سردسته نگهبانان بازار بود مورد حمله سختی قرار گرفت و تیر خورد و جان داد. ستارخان ،ناچار کربلایی حسین خان باغبان را که در دلیری به نام بود و مدتی از انجمن ایالتی پاسداری کرده بود به نگهبانی بازار گماشت.
از بین رفتن ستارخان بزرگترین آرزوی دشمن بود.گاه در عالم خیال به این آرزو میرسید. بین اسلامیه نشینان و سربازان دولتی شایع میشد که «ستارخان تیر خورده و مرده» یکبار این خبر آنقدر قوت گرفت که دشمنان ناگزیر برای پی بردن به واقعیت امر حاج میر مناف صراف را بنام گفتگو در باره صلح بسراغ ستارخان فرستادند.شجاع نظام که میخواست از دیگر همقطاران پیشدستی کند و خبر مرگ رهبر آزادی را زودتر بگوش نگهبان استبداد برساند قبل از رسیدگی به محمد علی میرزا چنین تلگراف گرد:«...خبر آورده اند که ستار نابکار هم مرده و چون غسال آورده اند چشمش را بسته اند به نعش نگاه نکند احتمال است که اصل داشته باشد. بعد از رسیدگی به عرض میرسانم...»
پس از نبرد بزرگ سوم مرداد،تبریز سیزده روز دیگر را به حال جنگ و گریز گذراند.دشمن برای یورش سخت دیگری خود را آماده میکرد. نقشه برای جنگ بزرگ روز هفدهم مرداد 1287 این بود:گروهی از سربازان دولتی به محله خیابان فرستاده شوند و باقرخان و یارانش را با جنگ سرگرم کنند و مابقی سپاهان بر امیر خیز بشورند و کار ستارخان را یکسره کنند.
سه روز پیش از آن نصراله خان یورتچی با پانصد سوار جنگی از شاهسون بیاری سران استبداد آمده بود.
مجاهدان که در شب هفدهم مرداد،پشن سنگرهای امیرخیز کشیک میدادند با شنیدن آواز طبلها و شیپورهایی که از دور بگوششان میرسید آماده نبرد شدند،هوا گرگ و میش بود. تمام شب را بیدار بودند و پلکهایشان سنگینی میکرد.چهار هزار سرباز و سوار به سرکردگی دشمنان مشروطه از شش طرف بسوی امیرخیز پیش میرفتند.سواران تازه نفس شاهسون و ایل جلالی ،سربازان قره داغ و تفنگداران مرندی به همراه دیگر تفنگچیان دولتی بسوی راسته کوچه ،مسجد آقاباقر،دروازه اسلامبول،میدان کاهفروشان،و کوچه لک لر جلو میتاختند.دریایی به جنبش در آمده بود و سیلی سهمگین رو به امیز خیز روان بود. آهنگی یکنواخت در هوا موج میزد،چوبهای خشک و کلفت روی طبلها فرود میآمد . گونه های شیپورچیها باد کرده بود و چشمانشان از حدقه داشت بیرون می جست.هر سپاهی دسته ای نقب زن بهمراه داشت و هر نقب زنی کلنگ یا دیلمی بدست گرفته بود.
ستارخان،ناشتایی نخورده در میدان جنگ حاضر شد .گیوه بپا داشت .پیراهن سفیدی پوشیده بود و سینه اش را رده های فشنگ زینت میداد،زخم دستش هنوز خوب نشده بود،شتابان به سرکشی سنگرها پرداخت.همچون دیگر روزها خونسرد و آرام ولی جدی و چابک بود88
به یارانش میگفت:گویا باز بیچاره ها هوس کرده اند کشته بدهند!امروز پوزه دشمن را به خاک میمالیم.تفنگها را سفت بگیرید. با قلبهای قرص شلیک کنید.حق نگهدار ماست زیرا که ما نگهدار حقیقتیم.
توفان جنگ آغاز شد. امیر خیز میلرزید.حمله دشمن وحشتناک بود،بسیار سخت بود سخت تر از آنچه ستارخان پنداشته بود.دشمن با تمام توان چشم بسته دل به دریا زده بود.به آسانی پس نمینشست. اگر تا امروز نیروی ایمان مجاهدان را زورمندتر میکرد اکنون نیز نیروی خشم تفنگداران دشمن را پرزورتر کرده بود.
مبارزه ستارخان در این روز نیز قهرمانانه بود.از این سنگر به آن سنگر میدوید. نهیب میزد و تیر میانداخت .دشمن چون پلنگ تیرخورده نعره میکشید و پیش میرفت.هر دم صدها تیر بر کوی ستارخان فرو میریخت.گوئی همه دق البابهای شهر را بسختی و پشت سر هم میکوفتند.جنگ خانه به خانه و کوچه به کوچه بود،نقب زنان دیوارها را میشکافتند و راه را برای تفنگچیان دشمن باز میکردند.
نیمروز نزدیک میشد. دودی تیره و کدر امیرخیز را در بر گرفته بود. حمله دشمن هر لحظه هولناکترمیشد.سه دسته از سربازان ،یکدسته به سرکردگی ضرغام نظام خان و دو دسته به سرکردگی نایب کاظم و نایب حسن ،دو سنگر آزادی را از پیش پای برداشتند و به انجمن حقیقت،ستاد فرماندهی ستارخان، نزدیک شدند.نصراله خان یورتچی با سواران شاه سون نیز به بازارچه اسلامبول رسیدند.دشمن دیوار گچ پزخانه را سوراخ کرد و از پشت به مجاهدانی که دم دروازه اسلامبول سنگر گرفته بودند هجوم برد.مجاهدان این سنگر نیز به ناچار گریختند جز دو تن.یک مجاهد عباس نام داشت و مجاهد دیگر همنام رهبرش بود.ستار کشته شد و عباس به دست دشمن افتاد.چیزی نمانده بود دشمن به انجمن حقیقت برسد.شکست نزدیک بود.سربازان دولتی کار را تمام شده میدانستند.حق هم داشتند. مگر تا پیروزی راه درازی در پیش داشتند؟
دشمن دست به تاراج زد .هر چه در امیرخیز بدست آورد به یغما برد و خانه ها و دکانهای خالی امیرخیز را به آتش کشید. میخواست به هر راه شده کار امیرخیز را یکسره کند،کوی ستارخان را از بیخ و بن برکند و آنرا به ویرانه ای بدل سازد.بازارچه اسلامبول اتش گرفت.شعله های سرخ آتش در آغوش هم میرقصیدند.امیرخیز پر دودتر شد.ستارخان یکی از دشوارترین روزهای رزمش را میگذراند،گروهی از تبریزیان در اینکه «امروز کار ستارخان ساخته خواهد شد»شک نداشتند.
دشمن به پنجاه قدمی انجمن حقیقت رسید.خطر خیلی نزدیک بود.بسیاری از سنگرهای مجاهدان از بین رفته بود و مجاهدان پس نشسته بودند.فقط یک سنگر بود که اگردشمن آنرا از بین میبرد به پیروزی کامل دست می یافت .یک سنگر ،و آنهم سنگر ستارخان بود.دیگر ستارخان از این سنگر که نزدیک به انجمن حقیقت بود نمیتوانست دور شود و به دیگر سنگرها کمک کند.اگر چنین میکرد کار تمام بود. نه تنها کار امیرخیز ،بلکه کار تبریز نیز تمام بود.
چند تن از یارانش با او همسنگر بودند،دو تن از مجاهدانش تیر خوردند و نقش زمین شدند.میدان جنگ جهنم شده بود. انگار کوی ستارخان را از شهر جدا کرده بودند و در قعر جهنم جای داده بودند. ماه مرداد بود و گرمای خورشید توانفرسا ،تفنگ در دست ستارخان چون پاره آهنی سرخ و گداخته بود.سر و صورتش تیره شده بود .غبار گوگرد مژه هایش را بهم میچسباند.گلویش میسوخت ،لبانش کبود شده بودو ترک برداشته بود. پیراهن به تنش چسبیده بود. چکه های عرق گرد باروت را از چهره اش میشست و بر آن خط میکشید.
فریاد میزد:
- بزنید !... شکست دشمن نزدیک است !... الان حسین باغبان به کمک ما میآید... الان دخل همه شان را میآوریم ... بگذارید بیایند جلو... بیایید ... بیایید.
در یک چنان لحظه ای بیمناک شکست دشمن را نزدیک میدید و درست میدید. کربلائی حسین باغبان نگهبان بازار بمیدان آمد.
ستارخان آنقدر پشت سنگر پیکار کرد ، نهیب زد ،و تیر انداخت تا مجاهدان دیگر بمددش آمدند و نوبت ان رسید که پاسداران آزادی پیش بتازند و نگهداران استبداد پس بنشینند.حلقه محاصره شکسته شد. جنگ به بالاترین درجه رسید.
هوا تاریک شده بود. دشمن شکست خورد . از امیرخیز دور شد. سنگرهای آزادی بار دیگر بدست مجاهدان افتاد.گروهی از سربازان دشمن که در کاروانسرای نزدیک دروازه اسلامبول لانه کرده بودند به دست ستارخان افتادند.لابه کنان میگفتند :«شما را بحضرت عباستان ما را نکشید» ستارخان از انها پرسید:
- مگر حضرت عباس ما و شما فرق دارد؟
- به ما گفته اند شما مسلمان نیستید. قرآن را آتش میزنید و خدا و پیغمبر را قبول ندارید.
این کاری ترین ،نیرنگ آمیزترین و کثیفترین ضربه دشمن بود: بهره برداری از جهل مردمان و استفاده از تعصب مذهبی آنان.
ستارخان برآشفت: بیجا گفته هر خدا نشناسی که چنین گفته. ما هم مثل شما مسلمانیم . ما برای آزادی و مسروطه میجنگیم . به همین سبب هم شما را اسیر نمیکنیم .آزادتان میکنیم تا به شهر و محله و خانه تان برگردید. تفنگهایتان را زمین بگذارید و بروید. اما دیگر بر روی مجاهدان اسلحه نکشید.
در همان زمانی که رهبر بلند اندیشه آزادی اسیران دشمن را این چنین ساده رها میکرد دولتیان کوته فکر ،عباس،مجاهد دلیری را که اسیر کرده بودند به شنجه گاه اسلامیه بردند و چون بره سر بریدند.
ستارخان تمام شب را پشت سنگرهای امیرخیز گذراند.شاد بود،مغرور بود ،غمگین بود و نگران بود.شاد بود از اینکه میدید دشمن با همه تلاشش نتوانست بود امیرخیز را از پای بیاکند.مغرور بود از اینکه میدید مردان بسیاری همرزم و همسنگر و همپای او هستند،غمگین بود از اینکه دهها تن از یارانش را در آنروز از دست داده بود و نگران بود از اینکه میدانست دشمن باز هم حمله های خونین خود را ادامه خواهد داد.
در نیمه شب از سنگری به سنگر دیگر میرفت.ماه میتابید .بوی خون میآمد و بوی باروت.
گاه ، پشت یک سنگر چند لحظه روی زمین دراز میکشید. یک دستش را زیر سرش میگذاشت و با دست دیگرش تفنگش را میگرفت.اما همینکه احساس میکرد نزدیک است به خواب رود برمیخواست از ، کوزه آبی که مجاهدان کنار خود گذاشته بودند چند مشتی آب بصورتش میزد و دور میشد.بسراغ یاران دیگرش میرفت. بیم آنداشت که دشمن شبیخون بزند. می اندیشید : آیا فردا هم چنین روزی را خواهیم گذراند؟
فردا هم چون دیروز بود. روز هجدهم مرداد 1287 نیز از سخت ترین روزهای امیرخیز بود. حمله ، کشنده و کوبنده بود. در این روز نیز چون روز پیشین دشمن سرخورد و پس نشست و ستارخان سرافراز گامی استوارتر بسوی پیروزی آزادی برداشت. تنها یک واقعه روی داد که دیروز روی نداده بود . این رویداد که نشان داد ستارخان اگر چه درس نخوانده از تعصب خشک و عامیانه بدور است چنین بود: در گرماگرم جنگ ، دشمن از بازارچه میدان کاهفروشان پیش رفت و مسجد ایریلو را که از سنگرهای مجاهدان بود به توپ بست. یکی از مجاهدان تکه تکه شد و چند تن کشته و زخمی شدند ، سنگر خالی شد و مسجد ایریلو بدست دشمن افتاد . آشیانه آزادیخواهان به لانه استبداد جویان بدل گشت.
ستارخان چون صاعقه ظاهر شد . محمد بیک ، توپچی زبردست امیرخیز ، در پشت توپ به سوی محله دوه چی گلوله می انداخت. رهبر آزادی بر او نهیب زد:
- چه میکنی ؟ اینجا را به گلوله ببند.
- مسجد را ؟ نه من مسجد را به گلوله نمی بندم.سردار این فرمان را به یکی دیگر بدهید.
- ممد بیک ! تو مسلمانی نه بت پرست . تو خدای محمد را میپرستی نه دیوار مسجد را . دهانه توپ را به سمت مسجد بگیر . شتاب کن و الان است که انجمن را گلوله باران کنند.
مسجد ایریلو برهبری ستارخان و بدست مجاهدان به گلوله بسته شد ، دشمنان پراکنده شدند و این سنگر ، بار دیگر بدست آزادیدوستان افتاد.
جنگهای این دو روز برای آزمودن نیروی دوسو ، محک بسیار خوبی بود .
9
ستارخان مردی تسلیم ناشدنی و آشتی ناپذیر بود. در میدان کارزار مانند کوه می ایستاد و چون سران دولتی آرام مینشستند و روباه گرانه دم از آشتی میزدند فریب آنانرا نمیخورد . بارها دشمن جامه نیرنگ به تن کرد و به سراغ رهبر آزادی رفت تا شاید به حیله او را وادارد تفنگ به زمین بگذارد اما ناکام کنار نشست.
تلاش دلالان استبداد به همان اندازه و شاید بیشتر از حمله های بی امان لشگریان ، برای ستارخان پر خطر بود اما او یکی را به دنبال دیگری میراند ، بسیار تیز هوش بود و بسیار دلیر .
عین الدوله به تبریز نزدیک شد و در باسمنج اردو زد . سپهدار نیز با سربازانی که از ایلهای کلهر و سنجابی برگزیده بود به وی پیوست . ماکوئیان نیز بشمال شهر رسیدند. روز بروز نیروی دشمن افزون میگردید و آوازه رستاخیز ستارخان بلندتر . حزب سوسیال دمکرات روس ، کمیته اجتماعیون عامیون قفقاز ، کمیته داشناکسیون ارامنه و جمعیت اتحاد و ترقی ترکیه به هواداری شورش تبریز برخاستند. با همه خفقان شدیدی که در داخل وجود داشت ، اندک اندک مردم ایران از آنچه در تبریز میگذشت آگاه شدند . علمای بزرگ نجف ، علیه محمدعلی میرزا و به سود مشروطه چند فتوا دادند . محله اهراب تبریز که تا آنهنگام بیطرف مانده بود به سپاه ستارخان پیوست.
نظم و پشتکار مشروطه خواهان تبریز بدانجا رسید که توانستند در آن دوره سیاه دو روزنامه بنامهای «ناله ملت»و «انجمن» انتشار دهند. نیز بیمارستان بزرگ و آبرومندانه ای خاص مجاهدان برپا گردید.
پیشوایان آزادی برای آنکه پای بندی مشروطه خواهان را به دین اسلام نشان دشمنان دهند مردم کویهای آزادیخواه را به گفتن اذان شبانه دعوت کردند. در تاریکی شب ، از هر خانه ای یک مرد ، فانوس به دست بربام میرفت ، دست پشت لاله گوش میگذاشت، چشمانش را میبست، سرش را بالا نگهمیداشت و با شور زیاد اذان میگفت. بانگ «الله اکبر» بر سراسر کوههای پایین مهرانرود و کوی امیرخیز پخش میشد، به آسمان میرفت، تا اعماق روح هر مسلمانی رخنه میکرد و او را تکان میداد. هر بار که اذان گویان فانوس بدست از بامها پایین میامدند، اشک ایمان چشمان بسیاری را از تبریزیان را تر کرده بود.
دو روز بود که تفنگداران دولتی به امیرخیز نمیتاختند. شب سه شنبه 20 مرداد 1287- برابر با 13 رجب 1326- شب میلاد حضرت امیرالمومنین بود. تبریزیان هر سال زاد روز شاه مردان را جشن میگرفتند. آزادیخواهان کوشیدند در امسال نیز، بر روزهای تلخ و پر درد رنگ شادی ببخشند. مجاهدان برای شادباش به رهبر خود به انجمن حقیقت میرفتند. از هر محله ای دسته ای با موزیک رو بسوی انجمن داشت. در جلو هر دسته یک مجاهد لاله ای بدست گرفته بود. صدای صلوات بریده نمیشد.
- الهم صل علی محمد و آل محمد.
ستارخان میگفت : ما باید از امیرالمومنین سرمشق بگیریم . باید ثابت کنیم پیرو این مرد بزرگیم.
آمد و رفت همچنان ادامه داشت. از نیمه شب پاسی گذشته بود. آواز چند تیر آرامش شهر را به هم زد. ستارخان و یارانش بسوی سنگرها تاختند. سربازان دولتی به انجمن ایالتی که در ارمنستان بود حمله برده بودند. مجاهدان، مهاجمان را پس نشاندند.
و حالا، پس از چند جنگ و نیرنگ، بار دیگر نوبت به دغلبازی عین الدوله والی آذربایجان رسیده بود اما ستارخان که عین الدوله در برابرش دام دغل پهن کرده بود میکرد و از صلح سخن میگفت، همان ستارخانی بود که کنسول روس نتوانسته بود او را از راه آزادی بازگرداند، بهمان آشتی ناپذیری.
مردی از جانب عین الدوله برای ستارخان پیام آورد، پیام نوشته شده بود. ستارخان خواندن نمیدانست. مرد پاسخ میخواست.
ستارخان گفت: ما چیزی را بی جواب نمیگذاریم . چه تیر و توپ و چه کاغذ و پیام.
کسی را به سراغ محمدعلیخان ناطق فرستاد تا نامه را برایش بخواند. پیان عین الدوله این بود: بگذارید از راه مذاکره صلح کنیم. چند روزی نجنگید. برای مذاکره با شما هم صارم الدوله،رشید الملک و وکیل الرعایای اردبیلی نمایندگان دولت خواهند بود. چه وقت را برای این کار تعیین میکنید؟
ستارخان به محمد علیخان گفت: نامه ای در جواب بنویسید تا پایش را مهر کنم. بنویسید نماینده هایتان را همین امروز به انجمن بفرستید.
پیک بسوی عین الدوله رفت و ستارخان بهمه سران آزادی تبریز پیام فرستاد که در انجمن حقیقت حاضر باشند.این یکی دیگر از خصوصیات آن مرد بزرگ بود که با همه نیرویش مست غرور نمیشد و چون نیازی می افتاد با پیشوایان با سواد مشر وطه خواه مشورت میکرد، حضورشان را میطلبید و به عقیده هایشان ارج میگذاشت.
ساعت دیدار در رسید. چند تن از تجار و سادات و علما و نماینده های انجمن ایالتی آمده بودند. نمایندگان عین الدوله نیز به آنها پیوستند.
صارم الدوله آغاز سخن کرد: تا وقتی حرف و زبان هست چرا آدم براه دیگری برود؟ چرا صحبت و گفت و شنود را کنار بگذارد و به توپ و تفنگ متوسل بشود؟ بیخود و بیجهت خلق خدا را بکشد. خون بریزد، بچه ها را یتیم کند. جوانها را بزیر خاک بفرستد و جگر مادرها را بسوزاند.
ستارخان خونسردانه گفت:این پندهای شما برای قوای دولتی خوب است. به آنها بگویید که روی مردم تبریز اینهمه تیر و گلوله نریزند.
رشیدالملک گفت:شما هم میجنگید و خون میریزید.
ستارخان گفت: ما جواب جنگ را میدهیم.فوج فوج سواره و سرباز از شش طرف بسر ما میریزند و برویمان تفنگ میکشند. غارت میکنند و آتش میزنند و آدم میکشند. انتظار دارید ما با اینها چه کنیم؟ نجنگیم!؟ مبارزه نکنیم!؟
صارم الدوله گفت: عین الدوله قصد دارد که هر طور شده به جنگ و جدل خاتمه بدهد و شورش را با صلح تمام کند. اگر شما تفنگ را به زمین بگذارید و مجاهدها را آرام کنید جناب عین الدوله هم درعوض قول میدهد که واسطه شود و برای همه عفو عمومی بگیرد.
ستارخان سرخ شد: عفو عمومی؟ برای که؟ برای سرکرده های دولتی؟
وکیل الرعایا گفت: این شمائید که علیه دولت آشوب کرده اید.
ستارخان گفت: این دولت است که علیه مشروطه پا به میدان گذاشته. مگر مجاهدان یاغی اند که عفو بشوند. یاغی کسی است که قانون مملکت را پاره کرده .
چند تن از پیشوایان مشروطه در آرام کردن ستارخان کوشیدند. سخنانی گفته و شنیده شد.
رشیدالملک گفت: الان خیلی ها آرزو دارند که در زیر سایه دولت باشند. به مراحم دولت نباید پشت کرد.
ستارخان گفت: مگر مراحم دولت چیزی جز قشون و قورخانه است. اینهمه لشگر را کی به تبریز فرستاده. جناب عین الدوله که حامل مراحم دولت هستند چه چیزی جز سرباز و توپ و تفنگ برای ما به سوغات آورده اند؟
چند لحظه بسکوت گذاشت. مشروطه خواهان حاضر بین خود بزمزمه پرداختند.
سید حسین خان عدالت عضو انجمن ایالتی پرسید:الان چند وقت است که عین الدوله، والی آذربایجان شده اند.
صارم الدوله گفت: نزدیک به یک ماه و نیم .
سید حسین خان گفت: آیا در عرض این مدت دسته های بزرگ سرباز و سوار بفرمان او پی درپی به تبریز حمله کرده اند؟
رشیدالملک گفت: هرگز. عین الدوله جنگ و خون ریزی نمی خواهد. صلح میخواهد.
ستارخان گفت: پس اینها همه یاغی هستند.
وکیل الرعایا پرسید: کی ها؟
ستارخان گفت: این سرکرده های دولتی، شجاع نظام، حاج فرامرز خان، رحیم خان، نصراله خان، بیوک خان، ضرغام خان و همه سرکرده های دیگر که روز و شب به شهر ما هجوم می آوردند. اینها یاغی اند و دشمن ملت و مشروطه و باید مجازات بشوند.
صارم الدوله گفت: این حرفها همه بکنار. شما در چه صورت حاضرید دست بردارید.
ستارخان گفت: تا به ملت ایران آزادی داده نشود و تا مجلس باز نشود ما مجاهدان دست از مبارزه برنمیداریم.
روزیکه ایران تمام و کمال مشروطه شد ما هم بجای جنگ جشن میگیریم.
گفتگو بیهوده بود. ستارخان فریب نمیخورد. دلالان استبداد برخاستند و آماده رفتن شدند .ستارخان رو به فرستادگان عین الدوله کرد و گفت: از قول من به جناب والی بفرمایید که حضرت شاهزاده شما با چندین هزار سرباز و سوار مسلح به نزدیک تبریز رسیده اید و با ما سر جنگ دارید. سپاه ما پیش لشگر شما خیلی کوچک است. از ستار بشنوید و به شهر حمله نکنید زیرا چه پیروز شوید و چه شکست بخورید مسخره دست مردم خواهید شد. اگر پیروز شوید میگویند عین الدوله برای تسلیم چند صد مجاهد با یک قشون عظیم به تبریز هجوم برد! همه به شما خواهند خندید. و اگر شکست خوردید میگویند عین الدوله با آن جلال و جبروت و لشگر بزرگ به شهر حمله کرد و مغلوب مجاهدان شد. آنوقت همه به صدای بلند به شما خواهند خندید!
«مذاکره» به پابان رسید. ستارخان سوار بر اسب به سوی محله خیابان تاخت. به نزد نزدیکترین یار هم سوگندش، باقر خان رفت تا به او بگوید هوشیار باشد و فریب فرستادگان دشمن را نخورد. بگوید حمله سخت، دیدار کنسول، یورش دیوانه آسا و «مذاکره» حکام تالش و اردبیل همه در یک ردیف است؛ تلاش برای از پای افکندن مجاهدان تبریز. دشمن چهره عوض میکند و هر دم بصورتی ظاهر میگردد.
باقرخان از روز رستاخیز تا آنهنگام کارهای پر ارج بسیار کرده بود. رحیم خان را از باغ شمال رانده بود. فوج سهام الدوله را به زانو درآورده بود، سربازان ملایری را پس از دو روز اسارت به شهرشان فرستاده بود و بارها جلو حمله و هجومهای سخت دشمن را گرفته بود. و اینک او، به ستارخان میگفت: حتم داشته باش که جلو لشگر عین الدوله را خواهم گرفت. میدانی که من به این لشگر خیلی نزدیکترم تا تو. محله خیابان دم دروازه تهران است و امیرخیز آنطرف رود. قول میدهم که نگذارم پای یکی از سربازهای عین الدوله به امیرخیز برسد.
- از کجا معلوم که فقط از دروازه تهران به ما حمله کنند. شاید نصف قوایشان را از بیراهه به دوه چی بفرستند نا از آنجا به امیرخیز هجوم بیاورند. اما چقدر قوا.چقدر سرباز. چقدر لشگر کار تبریز عجیب سخت است. اگر یک شهر دیگر قیام میکرد محمدعلی میرزا نمیتوانست اینهمه قوا و استعداد را برسر تبریز بریزد.
از مرند، قراچه داغ، از تهران، اردبیل، از خلخال، از ماکو و از خیلی شهرهای دیگر سربازها گروه گروه به جنگ ما می آیند.
به امیرخیز بازگشت و به سنگر رفت. خانه او پشت سنگرها بود؛ سنگرهای آزادی. چه بسا روزها و شبها میگذشت و او روز همسر و فرزندانش را نمیدید. در اندیشه، هیچ چیز جز پیروزی مشروطه نبود. در عشق به آزادی محو شده بود. خودش مال خودش نبود. رهبری او عظیم بود و پر ابهت. بر خلاف بسیاری دیگر از سرداران بنام دنیا بخاطر شهرت جاه طلبی نمی جنگید سرداری بود که هدفی مقدس داشت و خود پیوسته پیشاپیش یارانش در پیکار بود. اندک اندک میان مجاهدان حالتی پیامبرانه پیدا میکرد. آزادیدوستان پیروان او بودند و آنچه او میگفت برایشان وحی آسمانی بود. میپذیرفتند. بی چون و چرا میپذیرفتند.
به همرزمانش میگفت: اگر دشمن قشون و قورخانه بیشمار دارد،سرباز و سوار و تفنگ و فشنگ تمام نشدنی دارد، حق هم بازوئی دارد که هرگز خم نمیشود و سری دارد که هیچوقت پائین نمیآید. زور آنها در برابر ایمان ما هیچ است. مرگ یکا یک ما ممکن است اما کشتن هدف ما ممکن نیست و تا هدف هست باید به پیروزی اطمینان داشت. فرداست که مردم تهران یا رشت یا مشهد هم قیام کنند و بساط دشمن را برچینند. اگر ما برای آزادی نجنگیم مردمی که بعد از ما می آیند چه خواهند گفت؟خواهد گفت که چه آدمهای ترسویی بودند نام ایران را ننگ آلود کردند. زور شنیدند و دم نزدند. زیر بار ظلم رفتند و به بیچارگی تن در دادند. چقدر بدبخت بودند! روز تاسوعا . عاشورا برای شهادت حسین عزاداری میکردند. خاک و گل بر سرشان میریختند. با قمه فرق سرشان را می شکافتند، سینه و زنجیر میزدند. اشک و خون را با هم قاطی میکردند. و خودشان را پیروان سیدالشهدا میدانستند اما وقتی پای عمل به میان میآمد زور و استبداد را قبول میکردند و آرام مینشستند.
شبها را پشت سنگر به صبح میرساند. اگر نفیر تیر خاموش میشد به روی خاک دراز میکشید و چند دم می آسود. نه بالشی زیر سر میگذاشت و نه بالاپوشی بر روی خود می انداخت. بالش و یا آرنجش بود و یا تفنگ و گیوه هایش.
دشمن جنگهای شبانه را آغاز کرده بود. پیاپی شبیخون میزد و پی در پی سرش به سنگ می خورد. عین الدوله از سرکردگان دولتی خواسته بود که چند روزی نجنگند انها هم به ظاهر این دستور را پذیرفته بودند اما مردان بدسکالی که سینه هایشان لبریز از کینه به ستارخان بود کجا میتوانست ساکت بنشینند و بر امیرخیز نتازند.خامفکران سیه دل میپنداشتند که ستارخان گوش به یاوه های دشمن داده و متارکه کرده و آنان میتوانند در یک نیمه شب کارش را یکسره کنند. پاره ای از شبیخونها در سومین ده روز ماه مرداد 1287 هراس انگیز بود. شب که به نیمه میرسید آواز تیرها خاموشی را میشکست و جنگ آغاز میشد. مردم سراسیمه از خواب برمیخاستند و تا سپیده دم بیدار میماندند. سیاهی ستم و ظلمت شب در هم می آمیخت. ستارخان، در چنین شبها،چون کوه در برابر سیل سربازان دولتی می ایستاد.
شبهای دیگر نیز دشمن برای ترساندن نیروی آزادی بیهدف تیر می انداخت؛ تک تک و در هوا. در آغاز مجاهدان پاسخ این تیرها را میدادند. اما ستارخان اینکار را قدغن کرد. میگفت: دشمن را به حال خود بگذارید تا بهوا تیر بزنند. چنین تیری پاسخ ندارد. فشنگها را، نباید بیهوده تلف کنیم.
اگر دیدید آنها تیر هوایی می اندازند شما دست به چخماق تفنگ نبرید. بی اعتنا باشید.
جز جنگ، پیشامدهای دیگر نیز بزرگواری و مردانگی ستارخان را روز بروز بهتر به مردم می شناساند. روز بیست و یکم مرداد چند تن از روستائیان مشروطه خواه دیزه، سه سوار مرندی را که هر یک پانصد فشنگ به همراه داشتند دستگیر کردند و به نزد ستارخان آوردند.
مجاهدان قصد جان آنها را داشتند. آماده شنیدن فرمان اعدام بودند. یکی از مردان مرندی گفت: ما اهل داد و ستدیم. فشنگها را به شهر می آوریم که بفروشیم. با مستبدها سروکاری نداریم. به کلام الله مجید قسم که همینطور است. همه فشنگها مال شما اما ما را نکشید.
ستارخان دستور داد که پول هزار و پانصد فشنگ را کمسیون اعانه به سه مرد مرندی بپردازند و هر سه را رها کنند تا به شهر خود بازگردند.
روزی دیگر – روز بیست و چهارم مرداد – چند تن از مجاهدان قفقازی به ستارخان پیشنهاد کردند که در یک نیمه شب، با چند نارنجک محله دوه چی را زیرو رو کنند. رهبر آزای گفت: اگر با اینکار دو نفر سرکرده دولتی تلف شوند صد نفر هم سرباز ساده خواهند مرد. آرزوی مرگ دسته جمعی آنها را نداریم.بروی سرباز دشمن هنگامی تیر میاندازیم که او بروی ما تفنگ بکشد... از اینها گذشته، فردا همین سربازهایی که به قوای دولتی پیوسته اند مشروطه خواه خواهند شد.
ماه مرداد 1287 به پایان رسید.
در شبهای سوم،دهم و پانزدهم شهریور چند دسته از سربازان عین الدوله که خود را به دوه چی رسانده بودند به همدستی دیگر سپاهیان دولتی به امیرخیز هجوم بردند تا پرچمدار انقلاب را از پای در آورند. جنگهای این سه شب خونین بود. امیرخیز میان آسمان پردود و زمین خون آلود،در تاریکی شب غوطه میخورد و قربانی میداد.
مبارزه ادامه داشت.
10
کسی از فردای انقلاب خبر نداشت، اما ستارخان پیوسته میگفت: «قیام یعنی پیروزی. برای آزادی ایران قیام کرده ایم و دیر یا زود پیروز خواهیم شد» . جاده جنگ همچون راه زمان، تمام نشدنی مینمود. روزی از پس روز دیگر میگذشت و هر روز جنگ بود و ستیز. اینک نوبت به غرو خان و سپاه ماکو میرسید که با سه هزار از مردان ایلهای جلالی و شکاک به شهر ستارخان نزدیک میشدند. عین الدوله «مراحمی» را که به همراه آورده بود بسوی تبریز کوچ داد. میکوشید که باقرخان را از جلو دروازه تهران بردارد و شهر را فتح کند. اما باقرخان و مجاهدان محله پهناور خیابان جلو لشگر عین الدوله را سد کرده بودند و حمله های پی درپی دشمن را پاسخ میدادند.
در همین هنگام گردانندگان انجمن اسلامیه بفکر ترور آزادیخواهان افتادند. در روز سوم شهریور 1287 شریف زاده سخنور مشروطه خواه با شلیک چند تیر در خلوت بدست دو تروریست از پای درآمد. تیراندازان گریختند و چون مردم به آندو بدگمان شدند هر دو به استبل ستارخان پناه بردند و در آنجا بست نشستند. چون برای ستارخان گناه آنان مسلم نبود گرندی به جانشان نرساند اما هر دو را به انجمن ایالتی سپرد تا اگر گناهشان ثابت شود به سزایشان برسند و گرنه آزاد شوند. از آنها بازپرسی شد. محکوم شدند و در همان نقطه ایکه شریف زاده را ترور کرده بودند تیرباران شدند.
کردان ماکوئی از خوی تا تبریز بر سر راه خود به هر شهر و روستایی که میرسیدند غارت میکردند، بیگناهان را میکشتند، خرمنها را آتش میزدند و پیش می آمدند. به صوفیان، شش فرسنگی تبریز رسیدند. نزدیکتر آمدند و در دامنه کوه خواجه میرجان اردو زدند. در اینجا نیز کشتند و سوختند و غارت کردند و پیش تاختند. در روستای خواجه دیزه چون بهنگام چپاول با ایستادگی روستائیان روبرو گردیدند به خشم آمدند و در کشت و کشتار و تاراج جری تر شدند. غروخان در این روستا، دستور داد چهار روستایی را جلو لوله توپ بگذارند و با اشاره او گلوله ها شلیک شد و هر تکه از پیکر چهار مرد به یکسو پرتاب شد.
سپاه غروخان به تبریز چنگال خونین نشان میداد. خبرهایی که از این تفنگچیان درنده به تبریزیان میرسید پرده بیم را در برابرشان میگستراند. شیردل و بزدل میترسیدند. کرکس ترس بر شهر سایه افکنده بود و داس هراس خرمن امید را درو میکرد.
ستارخان میبایست در پی چاره ای باشد. اندیشید و چاره درد را یافت. بر آن شد که با شیوه جنگی سپاه ماکو را به درون امیرخیز بکشاند. از جنگهای بیابانی حذر داشت. میگفت در این جنگها با دشمن فقط میتوان از یکسو روبرو شد. اما سربازان دولتی چون پا بدرون شهر بگذارند میتوان با آنها از سه سو جنگید. یکسو سنگر روبرو و دو سوی دیگر دیوارهای کوچه باغها. این بود که به مجاهدانش فرمان داد که از هزار متری، در خارج از شهر، در فاصله هر دویست متر سنگری درست کنند. مجاهدان سنگر اول همینکه کردان شکاکی و جلالی را دیدند چند تیر شلیک کنند و پا بگریز بگذارند و به سنگر دوم بیایند. چند لحظه بجنگند و با مجاهدان آن سنگر فرار کنند و بهمین شیوه دشمن را به جلو بکشانند و به امیرخیز بیاورند. مجاهدان که در پشت دیوارهای کوچه باغها و انتهای کوچه ها سنگر گرفته بودند وظیفه داشتند همین که گروه سپاه ماکو را دیدند از هر سه سو شلیک کنند. اصلی ترین نقطه ای که برای گرد آوردن سپاه غروخان تعیین کرد کوچه باغ ساری کاظم بود.
روز نوزدهم شهریور 1287 جنگ میان سپاه غروخان و سپاه ستارخان درگرفت. صدها کرد جلالی و شکاک، سوار بر اسب یا پیاده، تفنگ بدست و فشنگ بدوش در میدان کارزار بودند. سایر سربازان دولتی نیز دست اندر کار بودند. ماکوئیان با احساس پیروزی به دنبال مجاهدانی که گریخته بودند به کوچه باغهای امیرخیز هجوم آوردند و به این امید که باز هم مجاهدان را وادار به فرار کنند تا چند متری سنگرها پیش رفته اما با بن بست روبرو شدند. مجاهدان دیگر نمیگریختند. تیراندازی از سه سو، از سنگر روبرو و پشت و دیوارها آغاز شد. شعله های سرخ آتش جنگ سر بسوی خورشید میکشیدند. اسبها شیهه کشان رم میکردند، خون بر زمین موج میزد و با خاک عجین میشد. زمین خون میمکید و هوا دود میبلعید. دشن به تنگنا افتاد. محاصره شد، بیچاره شد. غروخان فرمان فرار داد. دهها تن از تفنگدارانش بخاک افتاده بودند. قورخانه سپاه ماکو بدست ستارخان افتاد. دشمن کشتگان خود را سوار بر اسبها کرده بود و به جای غنائم جنگی با خود از شهر بیرون میبرد.
قشون ماکو که از چند روز پیش در تبریز وحشت بپا کرده بود شکست خورد و ستارخان، بار دیگر پیروز شد. فردای آنروز گروهی از روستائیان ارونق و انزاب برای ستارخان خبر آوردند که کردان شکاکی و جلالی هنگام فرار از آبادیهای آنان، چنان سراسیمه بوده اند که بیشتر مالهای تاراج شده را پشت سر خود بجای گذاشته اند. رهبر آزادی دستور داد تا تمام مالها را گرد آوردند و به صاحبان آنها باز گرداندند.
بلندآوازگی ستارخان از تبریز گذشت. او اینک در سراسر ایران نام آور شده بود. آزادیدوستان نام او را با ارج بسیار بزبان میآوردند. نامش با آزادی و مشروطه همتراز بود. مشروطه خواهان ایران، در بسیاری از شهرها، گروهها و کمیته هایی به نام «ستار» بنیان نهادند. پیشوائی بزرگ که از اعماق اجتماع برخاسته بود اینک از دست مردم لقب «سردار ملی» میگرفت. اندک اندک او را به همین عنوان میشناختند. مجاهدان تبریز سخت از سردار ملی فرمانبری داشتند. از خشم او میترسیدند و از گفته هایش نیرو میگرفتند. با اینکه مشروطه خواهان او را بزرگ خود میدانستند او خود را گم نمیکرد. به شکلی شگرف خود را پای بند یکی از مهمترین اصول دموکراسی میدانست: خود را خادم ملت میدانست و نه حاکم انها، ورد زبانش این بود:«من سگ ملتم و بفرمان ملت از مشروطه پاسداری میکنم». و در واقع او رهبر بزرگ ملت، سرور و سردار ملت بود.
دشمن برای از میان برداشتن ستارخان سه راه را برگزیده بود و یکی را پس از دیگری می آزمود و با ناکامی روبرو میشد. یکی یورش هراس انگیز، دیگری مکر و فریب با ماسک صلح خواهی و سومی توطئه علیه جان او.
روز بیست و سوم شهریور 1287 هدف تیر تروریستی قرار گرفت و جان سالم بدر برد. اما دو انگشت نشانه و میانه دست راست او زخم برداشت. ستارخان کوشید این زخم را چون زخم پیشین از یارانش پنهان دارد اما ممکن نشد. پیروان ستارخان روزافزون بود. برای تبریزیان، مجاهد ستارخان شدن افتخاری بزرگ بود. روزی دهها تن به سویش میرفتند تا همرزم و همسنگر او شوند. روزی، چند مجاهد زخمی را به انجمن حقیقت آوردند تا زخم بندی بشوند، ستارخان نیز در پی آنها به انجمن آمد. یکی از مجاهدان که تیری به شانه اش خورده بود پا به زمین میکوبید و بیتابی میکرد. سرخم کرده بود و پیشانی بر آرنج گذاشته بود. لب میگزید و چیزی نمیگفت. نمیگذاشت جامه اش را از تن در آورند و زخمش را ببندند. بازوانش را گرفتند اما او خود را کنار کشید. ستارخان پیش آمد و به نرمی گفت: چرا نمیگذاری لباست را بکنند و زخمت را ببندند؟
مجاهد سر بلند کرد و دیده به دیده ستارخان دوخت. اشگ در چشمانش میدرخشید. گفت من دخترم! و بگریه افتاد.
ستارخان به هیجان امد. بصدای بلند، با خشم و مهر گفت: دخترم، مگر من مرده ام که تو به جنگ رفتی؟ آنگاه به دو مجاهد دستور داد تا مادر یا همسر خود را به انجمن بیاورند و او را یاری دهند.
جنگ برای مردم تبریز یک چیز عادی شده بود. مثل برآمدن آقتاب. و کشته شدن در راه مشروطه چیزی عادی تر، همچون تابیدن آفتاب به گفته ی نویسنده «بلوای تبریز» مجاهدان سنگرها را چون حجله گاه عروسی میپنداشتند.
باقرخان، قهرمان دوم آزادی، در چند جنگ بزرگ و خونین دیگر دشمن را شکست داد و جلو یورشهای بیمناک تفنگداران و سران دولتی را گرفت. شکستهای نیروی استبداد «مرکز» را گیج و کلافه کرده بود. هر روز برای سرکردگان سلاح و سوار فرستاده میشد و تلگراف پس تلگراف که از کشتن مشروطه چیان دریغ نورزید.
شکست غروخان مشت محکمی بود که به دهان استبداد جویان خورده شد. پس از این شکست بود که سپهدار «رئیس کل نظام آذربایجان» که در اینهنگام با عین الدوله در باغ صاحبدیوان مینشست تلگراف رمزی برای محمد علی میرزا فرستاد و پیشنهاد کرد که بهتر است با دادن مشروطه دفتر جنگ بسته شود.
محمد علی میرزا در جواب او نوشت:«سپهدار اعظم از تلگراف رمز شما تعجب کردم... چهار نفر رجاله اسم خودشان را مشروطه خواه گذاشته اند و در تبریز علم خودسری افرشته اند حالا من به آنها تملقا و مجبورا بگویم مشروطه دادم؟ معاذله نخواهد شد. عجب از غیرت شما! عجب دولتخواهی میکنید! همان است که مکرر گفته ام. تا این اشرار تنبیه نشوند و پدرشان سوخته نشود دست بردار نیستم ولو اینکه دو کرور خرج شود... قشون و نوکر و سوار و غیره هم هست که بتواند این خدمت بزرگ را انجام دهد... شما توی اطاق نشسته دست بر روی دست گذاشته اید. چه باید کرد؟ اگر اردوی ماکو را یکنفر مامور گذاشته بودید میان آنها ابدا مراجعت نمیکردند و بر نمیگشتند. حالا هم با تلگراف اقدامات از طرف من شده... امروز هم فشنگ و تفنگ و گلوله و توپ با صد نفر سوار فرستاده شد. باز هم اگر استمداد میخواهید اطلاع دهید».
دشمن برای از پای افکندن شهر ستارخان راه تازه ای بر راههای پیشین افزوده: بستن جاده ها و جلوگیری از ورود گندم و خواربار به تبریز. راه مرند را سربازان شجاع نظام، راه قره داغ را سواران رحیم خان و ضرغام، و راه باسمنج را تفنگچیان عین الدوله سد کردند. جلو بیشتر قناتها نیز گرفته شد. قحطی تبریز را تهدید میکرد.
اقبال السلطنه، حاکم ماکو، سپاهی تازه نفس درصوفیان گرد آورد. عین الدوله از نزدیک شدن اقبال السلطنه به شهر آگاه شد. با او نقشه ای تازه کشید و در عصر روز سی ام شهریور 1287 به آزادیخواهان تبریز التیماتوم داد: اگر تا چهل و هشت ساعت دیگر تسلیم نشوید شهر را زیر و رو خواهم کرد.
خبر اولتیماتوم عین الدوله چون برق در سراسر شهر پخش شد. فردای آنروز، همه جا سخن از این «ضرب الاجل» بود. اینجا و آنجا مردم دسته دسته گرد هم آمده بودند.تند بادهای پائیزی تبریز گرد و خاک را در هوا مارپیچ وار برقص در می آورد. شهر نسبت به روزهای پیشین آرام بود.
ستارخان با یارانش سخن میگفت: بیشرمها مثل اینکه در این سه ماه با ما شوخی کرده اند که حالا اولتیماتوم میدهند. همین قشون عین الدوله تا بحال چند بار با مجاهدان باقرخان و خود ما جنگیده اند؟ بچه میترسانند، تسلیم بشوید!!این بدترین دشنام دشمن به ماست. شاید عین الدوله خیال دارد لشگر خود را قتل عام کند که چنین اولتیماتومی به تبریز داده. لابد دیده سربازانش جیره و اسلحه ندارند، رویش نشده آنها را به تهران برگرداند بفکرش زده که همه را بکشتن بدهد... وقتی محمد علی میرزا مجلس را بمباران کرد بملت وعده داد که پس از سه ماه مجلس را باز خواهد کرد اما حالا درست پس از سه ماه – از 2 تیر 1287 تا 2 مهر 1287- سراغ ما لشگر چهل هزار نفری میفرستد وبوسیله حاکم قلابی آذربایجان بمردم اولتیماتوم میدهد. تف! بیشرفها حیا هم نمیکنند. تازه بعد از سه ماه خونریزی و کشتار ما را از جنگ میترسانند و پیغام میدهند که تسلیم بشویم! میدانید من در جواب عین الدوله چه گفتم؟ گفتم چهل و هشت ساعت وقت زیادی است. زودتر تشریف بیاورید! مجاهدان از این هارت و پورتها باکی ندارند. مردان تبریز به جای اینکه دوباره بیرق سفید تسلیم بدست بگیرند، کفن میپوشند و در راه مشروطه جان میدهند.
سخن ستارخان درست بود. دیگر کسی اندیشه تسلیم بسر راه نمیداد. بفرمان دو رهبر آزادی، شب دوم مهر ماه را مجاهدان پشت سنگرها گذراندند. آفتاب برآمد، چند ساعتی از وقت اولتیماتوم گذشت اما خبری نشد. مجاهدان چند گلوله به سوی لشگر عین الدوله که در دشت شاطرانلو اردو زده بودند شلیک کردند تا اگر دشمن «اعلان جنگ خود را فراموش کرده آنرا به یاد آور د. عین الدوله با همه سوار و سرباز و ساز و برگ نظامی که داشت باز هم میترسید بر سر تبریز بشورد. حمله یکروز عقب افتاد. سپاه اقبال السلطنه به آنا خاتون رسیده بود.
یورش دیوانه آسای لشگر عین الدوله و دیگر سپاهیان دولتی، در روز سوم مهر، تبریز را به جهنمی سوزان و خوفناک بدل کرد. در این جنگ سخت نیز محور حمله دشمن امیرخیز بود. از دوه چی، دامنه کوه سرخال و پل آجی گلوله های آتش بر سر آن فرود می آمد. رحیم خان که کینه ای حیوانی از ستارخان در دل داشت خود از پشت توپی که کنار آرامگاه سید ابراهیم نهاده شده بود، پی در پی گلوله به دروازه اسلامبول میانداخت. لشگر عین الدوله به دو نیم شده بود. نیمی از آن بل باقرخان و نیمی دیگر با ستارخان در ستیز بودند. سربازان اسپندوار خود را به دریای آتش میزدند و به جلو می آمدند. ستارخان یکبار دیگر در تنگنا افتاد. چند سنگر او بدست دشمن افتاد. ناگزیر بود در دو جبهه بجنگد. در پل آجی و کوی امیرخیز. و میجنگید. سوار بر اسب میشد و برق آسا به پل آجی میرفت. تیر میانداخت و مجاهدان را رهبری میکرد و چابکانه به امیرخیز برمیگشت و کار رزم را دنبال میکرد. مجاهدان در هر یک از دو جبهه می پنداشتند که ستارخان پیوسته در کنار آنهاست. گفتی که در این روز دو ستارخان در میدان کارزار بود. ستارخان تا لب پرتگاه نزدیک شد اما در پرتگاه سرنگون نشد.
آتش جنگ فرو نشست. لشگر عین الدوله شکست خورد. «والی آذربایجان» جامه یاس پوشید وستارخان، پرچم مشروطه را بازهم افراشته تر کرد. اما در نبرد امروز برای محمدخان، برادرزاده رهبر آزادی که از مجاهدان دلیر بود حادثه تلخی روی داد. تیری به پای چپش خورد و کاسه زانویش را خرد کرد. او را به بیمارستان ویژه مجاهدان بردند و یک پایش را بریدند.
11
دو روز پس از شکست عین الدوله، ماه رمضان آغاز شد- اول رمضان 1326 برابر با پنجم مهر 1287- روزهای روزه داری اثری در کاستن میزان مبارزه نداشت.
یوم شوم جنگ همچنان در تبریز مینالید و کشته های جوانان دلیر را در آغوش سرد گور جای میداد. برگهای درختان، زودتر از هر سال، زرد و پژمرده شده بود و بزمین میریخت.
ستارخان روزه میگرفت و تشنه و گرسنه به میدان رزم میرفت. ایمان او به «حق» چون ایمانش به آزادی استوار و سستی ناپذیر بود. بسیار رخ میداد که بخاطر شبیخون دشمن، سحری هم نمیخورد.
بیشتر راههای پیرامون تبریز بسته بود. ذخیره گندم شهر رو به کاهش میرفت و نان روز بروز نایابتر میشد. هیولای ترسناک قحطی به تبریز نزدیک میشد اما در محله های استبداد نشین چنین نبود؛ گندم فراوان بود و نانوائیها خلوت. گاه زنان آزادیخواه با بیم و لرز به یکی از محله های شمال میرفتند تا بنام یک زن«استبدادجو» نانی بخرند. بازها این چنین زنان بدام افتادند و شنجه دیدند. روز هشتم مهر یکی از سواران شجاع نظام چون در ششگلان زن مشروطه خواهی را دید که نانی در زیر چادر گرفته و دزدانه با گامهای تند دور میشود او را با تیر از پای درآورد. این خبر به ستارخان رسید و فکری را که از چند روز پیش بسرش راه یافته بود قوت بخشید: تا کنون از خود دفاع میکردیم. از اینروز حمله خواهیم کرد.
انجمن ایالتی آذربایجان از ستارخان دعوت کرد که عصر روز دوازدهم مهر بدانجا برود و در باره «امر با اهمیتی» با نمایندگان گفتگو کند. قهرمان آزادی در وقت مقرر به انجمن رفت. باقرخان هم آنجا بود. سپهدار«رئیس نظام آذربایجان» که در نهان از مشروطه گریزان نبود و کمتر در جنگ با مجاهدان تبریز حرارت بخرج میداد، از عین الدوله روی برتافته بود و پنهانی بوسیله پیشکارش به انجمن ایالتی پیام فرستاده بود که حاضر است با مشروطه خواهان همدست گردد. نمایندگان انجمن نظر دو رهبر انقلاب را خواستند.
باقرخان گفت: نباید بسادگی این حرفها را پذیرفت. حتما عین الدوله میخواهد حیله تازه ای بکار ببرد. از این گذشته چه احتیاجی به آمدن سپهدار است. لشگر او را برای چه بخواهیم؟ برای جنگ با قشون رئیس کل نظام؟!
ستارخان گفت: اگر واقعا سپهدار میخواهد به مشروطه خوهان کمک کند بهتر آن است که به شهر دیگری برود و در آنجا مردم را به قیام بخواند. تبریز نیازی به سپهدار و سپاهش ندارد.
انجمن نظر دو قهرمان آزادی را پذیرفت و عین گفته ستارخان را در پیغام خود به سپهدار برای او نوشت. فردای آن روز، ستارخان سوار بر اسب، به دیدن باقرخان شتافت تا به یاری او نقشه ای تازه برای زدودن محله های سرخاب و دوه چی و باغمیشه و ششگلان از سربازان دولتی بکشد. اساس کار این بود: حمله به جای دفاع.
دو یار میهن دوست چنین نهادند که باقرخان «قله» را بگیرد. «قله» بین باغمیشه و صاحبدیوان بود و وقتی این سنگر بدست مجاهدان میافتاد ، آمد و رفت بین تفنگچیان دوه چی و سربازان عین الدوله بریده میشد. و ستارخان پیرامون امیرخیز را از سپاه اقبال السلطنه میکرد تا کردان ماکوئی نتوانند به دوه چی ها کمک بفرستند. و چون رشته های پیوند دشمن بدینسان از هم گسسته شد، هر دو به محله های استبداد نشین شمال شهر حمله برند و انجمن اسلامیه را بگیرند.
ستارخان که میدانست مرحله بسیار سخت و دشواری در پیش دارد برای دلیر کردن یارانش به آنان میگفت: پس از سه ماه و بیست روز جنگ، ما و دشمن، همدیگر را خوب شناخته ایم. آنها خوب میدانند که ما سنگ خارائیم و ما هم میدانیم که آنها طبل تو خالی اند. شکست دشمن در حمله ما حتمی است. هیچ قشونی نتوانسته ما را از پای در بیاورد. نه رحیم خان، نه شجاع نظام، نه نصراله یورتچی، نه ضرغام، نه موسی خان، نه حاجی فرامرزخان، نه غروخان و نه عین الدوله و نه همه اینها با هم.
آماده اجرای نقشه شد. دسته ای را به گامیشوان،دسته ای را به آغ تپه و دسته ای دیگر را بر روی پل آجی فرستاد. برای این حمله زبده ترین یارانش را چون کربلائی حسین خان قهرمان سوم آزادی، حاجی خان نوبری، محمد صادقخان چرندابی، حسن آقا قفقازی و مشهدی هاشم اهرابی را به سرکردگی مجاهدان برگزید و به همه مجاهدان سفارش کرد که در این جنگ به زاستاوهای روسها صدمه نرسانند. راه شوسه جلفا را که از روی پل آجی میگذشت روسها ساخته بودند و در اینسوی و آنسوی این راه خانه هایی بنا نهاده بودند که تبریزیان آنها را به همان نام «زاستاو» مینامیدند.
ستارخان میگفت اگر تیری به این خانه ها اصابت کند بهانه به دست روسها می افتد و قزاقهای خود را روانه تبریز میکنند.
جنگ در گرفت. جنگی بسیار سخت. از کشته ها، پشته پدید آمد. فریادهای پر شور مجاهدان، ناسزاهای سربازان دولتی، شیهه های اسبان، غرشهای بمب و نارنجک و گلوله و صدای تگرگ تیر بهم آمیخته بود. هر رزمنده ای مرگ را بدیده مینگریست. تشنگی مجاهدان روزه دار را رنج میداد. زبان در دهان چون چوب، خشک شده بود. زاستاوها پناهگاه نیروهای دشمن بود. شکست از برای نیروی آزادی نزدیک بود. مجاهدان آماده پس نشینی بودند که صدای پای اسبی بگوششان رسید. یکی سر برگرداند. دست را بر پیشانی سایبان کرد و پلکانش را بهم نزدیک کرد و بی اراده فریاد برآورد: ستارخان آمد!
مجاهدان جان گرفتند. جغد ترس گریخت. ستارخان تا آن لحظه در محله امیرخیز مانده بود تا مبادا دشمن به محله هجوم ببرد و چون تاب نیاورده بود که یاران را در جنگ تنها بگذارد به میدان نبرد میشتافت.
جنگ تا چهار ساعت پس از نیمروز ادامه یافت. سپاه دشمن از هم پاشیده شد. تفنگ بدوشان اقبال السلطنه بسوی صوفیان گریختند. مجاهدان آنچه را که از تفنگ و توپ و چادر دشمن بجای مانده بود به شهر بردند. مردمی که تا آن هنگام از کمبود نفت و روغن و قند و کبریت و دیگر کالاهایی که از راه جلفا به تبریز می آمد و بدست سربازان یغما گر بتاراج میرفت نا آسوده بودند یکباره به کاروانسراها هجوم بردند. اما ستارخان بمیان مردم رفت و فریاد زد: دست نگهدارید، کالاها مال تاجران تبریز است. به انها دست نزنید، باید هر چه در اینجاست به صاحبان آنها داده شود.
و آنگاه چند مجاهد را به نگهداری کاروانسراها گماشت.
نیمی از نقشه ستارخان و باقرخان انجام پذیرفت. «قله» بدست مجاهدان افتاد و سپاه دشمن از پیرامون امیرخیز رانده شد. دیگر دولتیان نمیتوانستند بکمک نیروی محله های شمال شهر بیایند.
سپیده دم روز هجدهم مهر 1287 برای نخستین بار شیپور حمله را مجاهدان به صدا در آوردند. ستارخان به مجاهدان فرمان داده بود که در آغاز با یک هجوم سخت و آنی و برق آسا سنگر اول دشمن را بگیرند. دسته ها همه به ترتیب و پشت سرهم از کوچه های کاهفروشان، ایرانچی، شیرشرا و قوریچای به پیش گام برمیداشتند. هر دسته چند نقب زن و طبال و شیپورچی داشت. با شنیدن آهنگ جنگ سربازان دولتی سراسیمه از خانه های خود بیرون شتافتند.
پیکار آغاز شد. پیکاری خونینتر از روزهای پیشین. ستارخان لحظه ای میدان کارزار را ترک نمیکرد. پیشاپیش همه بود. مجاهدان بیباک خود را چون سمندر به آتش می انداختند. فریاد «یا علی» میکشیدند و تندر آسا حمله ور میشدند.
شامگاهان که آتش جنگ فرو نشست مجاهدان در محله های «استبداد نشین» شمال شهر اندکی پیش تاخته بودند. مرزهای سلطه و نفوذ استبداد در دوه چی و باغمیشه و ششگلان و سرخاب شکسته شده بود اما نیروی آزادی دهها تن از مجاهدان خود را از دست داده بود. یکی از آنها کربلائی حسین خان لیل آبادی بود که تبریزیان او را پس از ستارخان و باقرخان، سومین مجاهد بنام شهر میشناختند. شهادت حسین خان ضربه ای دردناک برای آزادیخواهان بود. او در این روز، در یکی از سنگرها، یک تنه میجنگید و آنقدر ایستادگی کرد تا همه فشنگهایش تمام شد، دستش بسوی کمرش میرفت تا تپانچه اش را بیرون بکشد که تیری از سوی دشمن مغز او را متلاشی کرد و پیکر غرقه به خونش بدست سربازان دولتی افتاد.
همانشب که مشروطه خواهان عزای مرگ کربلائی حسین خان را گرفته بودند، پیروزی آنان رو به کمال میرفت. سرکردگان دولتی و نیرنگ زنان عبا بدوش در «مجلس اسلامیه» گرد هم آمده بودند و نومیدانه چاره ی کار میجستند. جملگی نگران بودند. بلند سخن میگفتند اما صدایشان میلرزید. دستهایشان را بار بیم و اضطراب بهم میمالیدند، با چشمان یاس آمیز بهم نگاه میکردند و از یکدیگر میپرسیدند: چه باید کرد؟
یکی میگفت: «به مرکز تلگراف کنیم و قوای تازه ای بخواهیم!» دیگری میگفت: «قله را بگیریم و راه را بروی لشگر عین الدوله بازکنیم» سومی گفت:«به ستارخان و باقرخان پیام بفرستیم که حاضر به آشتی هستیم». چهارمی میگفت:«بگذاریم ستارخان جلوتر بیاید، با حیله دستگیرش کنیم.» و هر کسی، آنچه میگفت، به بن بست میخورد. تنها یک راه وجود داشت. آنهم فرار بود. اگر بدست نیروی انقلاب می افتادند اعدامشان حتمی بود.
میرهاشم، امام جمعه، حاجی محمد تقی، حاجی میرمناف، حاجی میرباقر، رحیم خان، شجاع نظام، نصراله خان و دیگر سردستگان نیروی استبداد، در دل شب« مجلس اسلامیه» را ترک گفتند، پنهانی از دوه چی بیرون رفتند، بر اسب گریز سوار شدند و از بیراهه خود را بباغ صاحب دیوان رساندند و به «فرمانروای آذربایجان» پیوستند.
فردا – روز نوزدهم مهرماه- نبرد دنبال شد.کسی از گریز شبانه سران استبداد خبر نداشت. جنگ با همان شور و سختی ادامه داشت. باز هم نیروی استبداد عقبتر رفت و نیروی مشروطه تا قلب محله هایی که در دست مستبدان بود پیش تاخت. در پایان روز، مردان مرندی و قره داغی و اردبیلی که از فرار سردستگان خود اگاه شدند، به پیروی از آنها رو به گریز نهادند.
در سومین روز نبرد، محله های «مستبدان» به دست مجاهدان افتاد. ستارخان، دوه چی و سرخاب وباقرخان باغمیشه و ششگلان را فتح کرد. تفنگداران تبریزی کویهای شمال تبریز به نزد رهبران انقلاب پناه بردند و ازآنان امان خواستند. انجمن اسلامیه، لانه سران استبداد تبریز، به ویرانه ای بدل گردید.
روز دیگر- روز بیست ویکم مهر 1287- تبریزیان جشن باشکوهی بپا کردند؛ جشن فتح تبریز. اینک سراسر شهر در دست مشروطه خواهان بود. مردم در خیابانها، سرود میخواندند، میرقصیدند، پای میکوفتند و بهم شادباش میگفتند. در اینروز بزرگ، نام ستارخان، با ارج و ستایش بیشتری بر زبانها آورده میشد. تابلوی «مجلس اسلامیه» از سر در ویران شده بنای آن کنده شد و در کنار «انجمن مقدس ایالتی آذربایجان»وارونه آویزان گردید. نیز در اینروز که برابر روز سوم درگذشت کربلائی حسین خان بود همکویان او در لیل آباد مجلس ختمی برگزار نمودند و ستارخان را برای برچیدن آن به مسجد خواندند.124
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٢ ب.ظ توسط عباس
